Skip to main content

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — Page 3726

Contributors:

P.3726
او صدا مىزَندم : زود بيا ! چمدانِ غم و تنهايى خود را به بغل مىگيرم تا كه از پلّهء محنت به حياطِ غم و حسرت بروم ماهىِ حوض حياطم ، دلش از رفتنِ من سخت شكست شاخهء گيلاسى ، لبِ پاشويه نشست و به آواز حزين گفت : از اين شهر نرو چه كسى بىتو مرا ناز كند ؟ من براى دلِ آن ماهىِ پُرمهر ، دلم مىگيرد من براى غمِ آن شاخهء گيلاس دلم مىگيرد دست تقدير جدا مىكندم از همهء خواهشها باز بر پنجرهء غم‌زده‌ام مىنگرم نفسِ سرد جدايى به دل نازك او مثل شمشير بلا رفت فرو حيف از آن شيشهء دل‌نازك من من ، از آن سوىِ زمان مىخوانم يك شب از اين شبها دل من همچو دل پنجره‌ام مىميرد .