چون ننالد به چمن بلبل از اين داغ ، كه ديد * همه گلها شده پرپر ز سموم فتنى
هست آنجا سخن از بلبل و گل بىهنگام * كه نه گلزار بهجا مانده نه باغ و چمنى
ميوه زان باغ نچينى كه درختانش را * همه افكنده ز پا تيشهء هيزمشكنى
نشناسيم بد از خوب و بجا گفت آن كس * همه يكسان بر ما دفزن و شمشيرزنى
زان همه يار وفادار كه بودت « كيوان » * هيچ دانى كه نماندهست مگر يكدو تنى ؟
محصول حيات
هرگز از مسجد كسى نامد برون از اهل دل * اهل دل را جستجو كن از در ميخانهاى
كن به هر سويى نظر ، باشد كه ناگه نور حق * بر تو تابد پرتوى از روزن بتخانهاى
نيكبين ، كن ديده را تا خار را بينى كه هست * بهر زلف نوعروسان چمن چون شانهاى
زين گناه نفس دون شرمندهام در نزد خويش * كآشنا را ترك كردم از پى بيگانهاى
نيست محصول حيات ما جز اين ، كز نيك و بد * چند روزى در جهان ماند ز ما افسانهاى
خواهم از ساقى دوران تا كند قسمت مرا * ساغر رندانهاى ، در خدمت جانانهاى
اى توانگر ! هم ز رحمت روزى آخر باز پرس * حالت يك بينوا را در دل ويرانهاى
اى شده مغرور نيروى جوانى ، بينمت * پير پر بشكستهاى ، در گوشهء كاشانهاى
گر نه كار شمع بودى سوختن از بهر غير * كى برايش جان خود كردى فدا پروانهاى
معرفت آموز « كيوان » زان كه باشد معرفت * در جهان آفرينش گوهر يكدانهاى