Skip to main content

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — Page 1897

Contributors:

P.1897

سوداى وصال

مرا جز عاشقى جانا ، نباشد جرم و تقصيرى * چنين تقصير را جانا ، خطا باشد خطاگيرى يقين اى بىوفا درس جفا جاى وفا خواندى * كه دائم در پى عاشق‌كشى در فكر تدبيرى رخ زردم تبسّم آورد ، بر لعل ياقوتت * ندارد زعفران جانا به غير از خنده تأثيرى ز هجرت كشور دل سربه‌سر گرديد ويرانه * كنون ويرانه‌ام را از وصالت ساز تعميرى اگر قصد هلاكم كرده‌اى با خنجر مژگان * نما تعجيل جايز نيست در اين كار تأخيرى عجب دارم ز ترك چشم مستت فتنه‌انگيز است * ز ابرو از پى قتلم به كف بگرفته شمشيرى به سوداى وصالت داده‌ام روح و روانم را * مرا از جان و دل جانا نمانده غير تصويرى اسير زلف پرچينت دل سرگشته دارم من * بلى ديوانه را بايد به پا بندند زنجيرى سزاوار است « شاطر » از فراقت روز و شب گويد * مرا عشقت جوانى را مبدّل كرده بر پيرى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — Page 1897 | سيد محمد باقر برقعى