Skip to main content

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — Page 1641

Contributors:

P.1641

خانهء سبز

من از اين شهر كه آدمهايش همگى نام مرا مىدانند شامگاهى ، سحرى بار سفر خواهم بست وز تاريكى شبهاى دراز جنگل من نخواهم ترسيد مىروم راه در اين تيرگى و مىدانم كه سرانجام يك آبادى را كه صفايش دل ويران مرا شاد كند خواهم ديد و در آن آبادى كه ز غمگينى شهر آسمانش خاليست كيميا خواهم يافت آه بايد بروم جايم اينجا هم نيست توى آبادى هم خانهء دل خاليست مىروم جاى دور پشت آن كوه بلند خانه‌اى خواهم ساخت خانه‌اى سبز و بزرگ و ازآن‌پس همه‌شب شادى و مهر و اميد همه مهمان مَنَند دست انسان روزى