وخانواده هاى خويش گذشتند وبراي اجراى دستورات پيامبر از
هم پيشى مىگرفتند ، چگونه وقتي خود به جايگاه خلافت رسيدند
فرمان رسول الله را ناديده گرفتند وطمع مقام ديدگانشان را پوشاند .
اين بود كه در شك وسرگردانى ماندم ، شكى كه علماى
شيعه در ذهنم ايجاد كردند ، شك نسبت به صحابه رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) كه
نزد شيعيان در اين سطح پائين قرار دارند ، اين شك آغاز سستى در
عقايد گذشته واقرار به اين بود كه در پشت پرده أموري هست كه تا
آنها را بر طرف نكنيم به حقيقت دست نمىيابيم .
سفر به " كربلا "
با دوستم " منعم " به " كربلا " مسافرت كرديم ، در آنجا به
مصيبت سرورمان حسين پى بردم .
سخنرانان را ديدم كه با بازگو كردن فاجعه " كربلا " احساسات
مردم را برمىانگيزند وآنان را به ناله وشيون وامىدارند ، من هم
گريستم وگريستم ، آنقدر گريستم كه گوئى سألها غصه در گلويم
مانده بود واكنون منفجر شد .
احساس كردم كه پيش از اين در صف دشمنان حسين بودم
واكنون منقلب شده در گروه يارانش قرار گرفتم ، در همان لحظات
سخنران داستان " حر " را بررسى كرد :
- . . . أسب خود را به سوى حسين حركت داد وگريه كنان
عرض مىكرد :
چكيده انديشه ها ( فارسي ) — صفحة 27
مساهمون: محمد التيجاني السماوي
ص٢٧