و ما جهلت طيب طعم العلاء * و لكنها توثر العافيه
و در سال 393 در شهر تنّيس درگذشت .
توبنى :
با ضمّ اوّل و سكون واو و فتح باى ابجد منسوب است به توبن كه قريهاى است از قراى نسف « 1 » و ابو توبه ميمون بن جعفر توبنى در طبقهء نحويان و لغويان و شاگرد كسائى بدان منسوب است .
توبه :
با فتح اوّل و سكون واو به معنى بازگشتن نام توبة بن حمير است كه ليلى اخيليّه « 2 » را به شدّت دوست داشت و با او عشق ورزيد و با توانا بودنش بر نظم ، قصايد و مقاطيعى در آن باره نظم كرد و آوازهاى از عشق در جهان افكند و هم در راه عشق ليلى جان داد و ليلى نيز در پنهانى عشق او را در نهاد خود بپرورانيد و چون بر نظم شعر توانا بود نوايى در ميان نواهاى عشقانگيز درافكند و شورى در مغزها و شررى در دلها پاشيد ، توبه گفت :
عفى اللّه عنها هل ابيتن ليلة « 3 » * من الدهر لا يسرى إلى خيالها
خدا ليلى را در كنف رحمت گيرد شبى بر من نگذشت كه با خيال ليلى هماغوش نباشم . و ليلى گفت :
و عنه عفا ربى و احسن حاله * فعز علينا حاجة لا ينالها
خدايم توبه را در ميان رحمت گيرد كه شب را جز با خيال من به پايان نبرد و بر من بسيار گران افتاد كه حاجتى را از او نتوانستمى برآورد . و توبه گفت :
و لو ان ليلى الاخيليّه سلمت * على و دوني تربة و صفائح
لسلمت تسليم البشاشة أو رقى * على صدى من جانب القبر صائح
و اغبط من ليلى بما لا اناله * بلى كل ما قرت به العين صالح
و هل تبكين ليلى إذا متّ قبلها * و نام على قبر النساء النوائح
كما لو اصاب الموت ليلى بكيتها * و جاد لها دمع من العين سافح
و لو ان ليلى فى السماء لاصعدت * به طرفى الى ليلى العيون الكواشح
و لو ارسلت وحيا الى عرفته * مع الريح من صوارها المتناوح
و جز اينها از ابيات عاشقانه كه دل شيفتهاش بر سر زبان انداخت و زبان گويايش آنها را به رشته كشيد تا آنگاه كه پسران عوف شبانه او را كشتند و ليلى در مرثيت او گفت :
و اقسمت ابكى بعد توبة هالكا * و احفل من دارت عليه الدوائر
لعمرك ما بالموت عار على الفتى * إذا لم تصبه فى الحياة المعاير
فلا الحى مما يحدث الميت سالما * و لا الميت ان لم يصبر الحى ناشر
هامش
( 1 ) - نسف : معرّب آن نخشب شهرى بوده در ماوراءالنهر به مسافت چهار روز از بخارا و هشت روز از فلج ( فرهنگ فارسى / معين : 6 / 2112 ) .
( 2 ) - اخيليّه : بر وزن احمديّه .
( 3 ) - جملهء « عفى اللّه عنها » در معنى حقيقى به كار نرفته است و مقصود اين نيست كه خدا از گناه او درگذرد بلكه مقصود اين است كه خدا او را با رحمت خود پيوند دهد و شعراى فارسىزبان نيز آن را در اشعار خود وارد كردهاند . حافظ گويد :چه شكر گويمت اى خيل غمّ عفاك اللّه * كه روز بىكسى آخر نمىروى ز سرم( مؤلّف ) .