تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
كه به كلى ويران كردند بخارى بود كه مردان آنها را كشتند و زنان و اطفال آنها را باسيرى گرفتند و اموال ايشان را بغارت كردند در قصهء طولانى و از آنجا به سمرقند تاختند و همين معامله را با اهالى سمرقند نمودند و نجات پيدا نكرد مگر كسى كه خود را پنهان كرد و اين در سنهء 617 واقع شد سپس به بلاد خراسان و نواحى آن تاختند و از قتل و غارت كوتاهى نكردند سپس به بلاد مازندران تاختند و بر جميع قرى و شهرستانهاى او مستولى شدند و از فساد و طغيان و قتل و غارت و هتك نواميس مسلمين دقيقه‌اى فروگذار نكردند و از آنجا به بلاد رى و همدان تاختند و آنچه يافتند غارت كردند و زن و مرد و كوچك و بزرگ را از دم شمشير مىگذرانيدند و از مردم قزوين چهل هزار نفر بقتل رسانيدند سپس بآذربايجان هجوم كردند سپس بمراغه رفتند كشتند و غارت كردند و آتش در زدند و با مردم اردبيل چنين كردند و همچنين با مردم بيلقان و كنجه و آران و كرج و قفجاج و در تمام اين خونريزىها ( جرماغون ) از قبل چنگيز خان بود و در مرو و نيشابور قتلوهم عن آخر هم و قبه و بارگاه حضرت رضا عليه السّلام را با خاك هموار كردند و بهرات هجوم آوردند فقتلوهم عن آخرهم و با مردم خوارزم هم همين معامله را كردند مردم او را به آب غرق كردند چون سد آنها را شكستند و همه را طعمه آب نمودند سپس چنگيز خان مراجعت بماوراءالنهر نمود و در آنجا بجهنم و اصل گرديد و بجاى او ( اوكتاىقاآن نشست و باصفهان تاختند و از قتل و غارت چيزى فروگذار نكردند حتى شكم زنان حامله را مىدريدند سپس آتش در زدند كه اصفهان همانند چند تل خاكستر نمودار بود بالاخره تا بلاد شام و حلب را فروگرفتند و از آنجا مراجعت باربل نمودند و آنجا را هم ويران كردند و از آنجا به بلاد روم و قيساريه هجوم كردند همه را ويران كردند تا اينكه هلاكو خان وارد بغداد شد در سنه 656 و مستعصم كه آخرين خلفاى بنى العباس بود او را بقتل رسانيد و تا چهل روز مردم بغداد را بانواع عذابها معذب كردند كه دفاين خود را بروز بدهند و بازار و خانه‌هاى آنها همه مانند تلهاى ريك گرديد پس از چهل روز منادى ندا درداد كه همه را امان دادند همه از بيغوله‌هاى بيرون آمدند مانند شخص صاعقه‌زده از خوف و وحشت و قبور بنى العباس همه را نبش كردند و استخوانهاى
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 244 | شيخ ذبيح الله محلاتى