Skip to main content

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — Page 221

Contributors:

P.221

حرف الدال

دختر أسلم

ابشهى در مستطرف مىنويسد كه عبد الملك بن مروان بوالى خود حجاج نوشت كه از اسلم بن عبد البكرى بعضى چيزهاى ناهنجار به من رسيده است سر او را از تن دور كن و براى من بفرست حجاج فرمان داد تا اسلم را حاضر كردند و امر عبد الملك را به او ابلاغ كرد . اسلم گفت ايها الامير تو حاضرى و امير المؤمنين غائب آنچه از من به او گفتند دروغ است و كفالت بيست و چهار نفر زن بزرك و كوچك برعهده من قرار گرفته و قوت يوميه آنها را من بايد تحصيل بنمايم پس اگر مرا بكشى بيست و پنج نفر را كشته باشى و آن بيست و چهار نفر الساعه در سراى من حاضرند حجاج آنها را طلبيده ديد فى الواقع بيست و چهار نفر زن مىباشند پرسيد شما كيانيد يكى گفت من خالهء اسلمم ديگرى من عمهء اويم و بر اين قياس هريك انتساب خود را بشرح كردند از آن ميانه دخترى ده‌ساله از اسلم از همه پيشى گرفت و در برابر حجاج زانو زده و گفت من دختر او هستم آنگاه اين ابيات بخواند :
احجاج لم تشهد مقام بناته * و عماته يندبنه الليل اجمعا احجاج كم تقتل به ان قتلته * ثمان و عشر و اثنتين و اربعا احجاج من هذا يقوم مقامه * علينا فمهلا ان تزدنا تضعضعا احجاج اما ان تجود بنفسه * علينا و اما ان تقتلنا معا
حجاج چون اين اشعار بشنيد متاثر شد سخنان اسلم و دختر او را بعبد الملك فرستاد او نيز ترحم كرد و از خون اسلم درگذشت و امر نمود حجاج را كه اسلم را رها كند و انعامى براى دختر فرستاد .