جانها فداى او دو پور گراميش * وان شوى تاجدار وى و باب ناميش
* * *
آه آن زمان كه نالهزار از جگر زدي * ز آه جگر بخرمن گردون شرر زدى
در بستر او فتاده و اندام كوفته * گاه او فغان ز پهلو و گاه از كمر زدى
ديدى يتيمى خود و تنهائى على * دستى بدل نهادى و دستى بسر زدى
گه با حسين و گه بحسن هم فغان شدى * گاهى خروش از دل و گاه از جگر زدى
بر بىپناهى حسن آهى ز دل زدى * ياد از حسين كردى و آه ديگر زدي
چندانكه گوش دادى و نشنيدى از بلال * اللّه اكبر از دل پردرد برزدى
دندان شكستن پدرش آمدى به ياد * بى خود شدى و سنك بدرج گهر زدى
عالم بديده على آن دم سياه شد * كانماه برج عصمت از او عذرخواه شد
* * *
گفتش كه يا على بكن از خود بحل مرا * گفت اى عزيز جان مكن از خود خجل مرا
گفتش مرا ز دل مبر و ياد كن ز من * گفتا بلى اگر نرود با تو دل مرا
گفتش كه متصل بقيامت شد اين فراق * گفتا قيامت است غمت متصل مرا
گفتش بديكه ديدهاى از لطف درگذر * گفت اى خوشى نديده تو خود كن بحل مرا
گفتش كه مهر مكسل از اين كودكان من * گفت ار گذارد اين الم جان كشد مرا
گفتش كه بىمحل بسر تربتم گذر * گفتا گر آب ديده نگردد مخل مرا
اين گفت و جستجوى حسين و حسن نمود * آغوش زان دو گل چمن ياسمن نمود
* * *
كرد آنچنان نگاه كه برداشت زان دو ماه * پنجاهساله توشه ديدن بيك نگاه
بوسيدى آن لب حسن و برزدى خروش * بوئيدى آن گلوى حسين كشيدى آه
كلثوم را بديدى گفتى كه عنقريب * گوش سپهر پر كند از بانك وا اخاه
ديدى به روى زينب و گفتى بدهر زود * اين نخل عاقبت شود از بار غم دوتاه
گفتى مباد فاطمه چندانكه بنگرد * حلق پسر بريده و دين پدر تباه
ياد پدر چه كردى و شوق لقاى او * گشتى لبش چه غنچه خندان بصبحگاه