پس خديجه درآمد و در مقابل رسول خدا وقوف يافت زنان آن تاج كه بر سر او بود برگرفتند و بر سر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نهادند و دفها بنواختند و با خديجه بگفتند بدان رسيدى كه هيچيك از زنان عرب و عجم نرسيد فهنيئا لك .
پس در جلوهء سوم خديجه جامه اصفر در بر كرد و بجواهر گوناگون پيرايه ساخت و تاجى مرصع بجواهر شاداب بر سر نهاد كه از لمعان آن ياقوت كه در ميان داشت تمامت آن موضع و مسكن روشن شد و همچنان صفيه در پيش روى او همىرفت و اين اشعارها را انشا مىنمود .
اخذ الشوق موثقات الفؤادى * و الفت السهاد بعد الرقاد
فليالى التقى بنور التدانى * مشرقات خلاف طول البعاد
فزت بالفتح يا خديجة ان * نلت من مصطفى عظيم الوداد
فغدا شكره على الناس فرضا * شاملا كل حاضرتم باد
كبر الناس و الملائك جمعا * جبرئيل لدى السمأ ينادى
فزت يا احمد بكل الامانى * فنحى اللّه عنك اهل العناد
فعليك السلام ما سرت العيس * و حطت لثفلها فى البلاد *
در اين نوبت خديجه نزد رسول خدا بنشست و نسوان عرب بجملگى بيرون شدند و ما دام كه خديجه در سراى رسول خدا بود پاس حشمت او بداشت و زنى ديگر در سراى نياورد .
بعثت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تسليت دادن خديجه آن حضرت را
مكشوف باد كه چون خديجه كبرى آيات عجيبه از رسول خدا قبل البعثه ديده بود ايمان به آن حضرت آورده بود و قبل البعثه تصديق آن حضرت نموده بود تا حدى كه هنگام بعثت خديجهء كبرى همى آن حضرت را تسلى مىداد روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند اى خديجة شخصى را مىنگرم كه پاى در زمين و سر به آسمان دارد آيا تو او را نگران باشى خديجه عرض كرد كه من او را مشاهده نكنم .