نوشته كه اين حجت واهى است بهر آن كه انحصار استوا در نضج غير صادق است ، زيرا كه استوا گاهى در رسوب مذموم يافته مىشود بلا خلاف و استواى مذكور نيز لا محاله مذموم است لأن كلها في المذموم مذموم پس حصول استوا مختص به نضج نباشد و اوليّت او بر نضج غير ثابت بود .
و اگر گويند كلام در رسوب محمود است ، پس ذم استواى رسوب مذموم قدح به مدعا نكند ، گوئيم اگر چنين است بياض كه از مخالطت فضول با ريح مىشود ايضا اندر رسوب محمود دخل ندارد كما لا يخفى ، پس وجه رجحان استوا نباشد .
پستر نظر بتوفيق در كلامين مىگويد معلوم نمايند كه رسوب طبيعى دو گونه است :
يكى آن كه از فضول هضم بود ، دوم آن كه از فضول اخلاط مندفع به نضج بود ، پس در فضول اخلاطى لا محاله استواى رسوب اول بر نضج است از لون ، بهر آن كه استوا را تأثير است در سهولت دفع مقصود به نضج فضول و لا كذلك اللون .
و در فضول الهضمى لون اول بر نضج است از استوا ، بهر آن كه نضج غذا در استحالهء قريبه تشبيه به اعضا است من حيث القوام و اللون و در سهولت خروج فضول مذكور استوا را اعتداد كثير نيست بنا بر تصغير اجزايش .
تنبيه [ فرق رسوب طبيعى با مده رقيق و بلغم خام ]
رسوب محمود كه تعريف و اوصافش بيان شده گاهى مشابه مىشود به مدهء رقيق و بلغم خام ، پس فرق هر واحد از اين دو با رسوب مذكور و فرق بينهما نيز جداجدا گفته مىشود .
اما فرق در مده و رسوب موصوف از سه وجه توان كرد :
يكى آن كه مده منتن مىباشد به خلاف رسوب .
دوم آن كه مده غليظ القوام مىباشد نسبت به رسوب .
سوم آن كه مده ثقيلتر از رسوب مىشود .
و فرق در خام و رسوب نيز از سه وجه كنند :
يكى آن كه خام شديد الاندماج مىشود و شناخته مىباشد شدت اندماج و اختلاط اجزا از عسر تفرق او و عسر اجتماع او بعد تفرق .
و دوم و سوم همان است كه در مدى گذشت ، يعنى غلظ قوام و ثقل ، زيرا كه رسوب مذكور لا محاله لطيف مىباشد به خلاف خام ، مگر آن كه عفن بود كه در اين صورت خام نيز منتن مىگردد ، ليكن لونش نيز به سپيدى نمىماند فافترقا .
سوم آن كه خام مندبح الاجزا مىباشد و متعسر التفرق ، به خلاف مده .
پوشيده نماند كه حصول رسوب طبيعى كه در صدد ذكر وىايم مكرر گذشت كه از دو بيرون نيست : يا از فضلهء هضمها است يا از فضلهء اخلاط مندفعه بعد نضج .
پس آنچه از فضلهء هضمها باشد وى عام است و در هر حال لازم الحصول ، چه در صحت و چه در مرض ، خواه مادى بود خواه غير وى .
و آنچه از فضلهء اخلاط بوده باشد استدلال بدان مطلوب نيست ، مگر در امراض مادى ، زيرا كه بسا از امراض غير مادى است كه اصلا در آن رسوب نمىباشد ، چون دق بسيط .
و ايضا در حالت صحت ظهور اين رسوب لازم نه ، زيرا كه در صحت بودن خلط زائد در عروق و انتقاص او نضج يافته غير واجب است ، به خلاف مريض كه مرضش از مواد رديه و احتباس آن در عروق بود ، كه اگر وى نضج نيابد و بيرون نيايد دليل فساد باشد و خروج آن محمود بود ، بهر آن كه نشان پختن ماده موذى باشد .
[ در بيان رسوب بول لاغران و فربهان و اهل رياضت و تنآسايان ]
و معلوم نمايند كه در بول لاغران و اهل رياضت و آنان كه صنائع متعبه دارند رسوب كمتر مىشود ، خصوص رسوب راسب به خلاف فربهان و به آرام نشستگان كه رسوب در اينها كثير مىباشد ، لهذا گفتهاند : بسا باشد كه بيمار لاغر باشد و بيمارى وى منقلع گردد و اصلا رسوب فضول خلطى در بول آن پديد نيايد . و همچنان بسيار باشد كه اگرچه رسوب قليل پديد آيد ليكن راسب و متسفل نشود ، بلكه طافى يا معلق بود .
و قرشى نوشته كه نحافت ، يعنى لاغرى دو گونه است :
يكى آن كه خون ذى حدت بود و طبيعت آن را مكروه دارد و به غذا صرف نسازد ، پس اگرچه خون كثير در عروق مخزون بود ليكن آدمى لاغر شود و در اينچنين لاغر ، رسوب در بول بيشتر مىباشد ، براى كثرت فضول .
دوم آن كه