امتلاى عضلات بدن است از بخار و تحرك طبيعت بر دفعش و آن حالتى است كه مضطر مىسازد انسان را و ديگر حيوانات را به مد اعضا .
و سبب تثاؤب ، امتلاى عضلات فكّين و تحرّك طبع به فتح فم جهت دفعش و وى خميازه است على الاصح .
و سبب نعاس و كدورت حواس و بلادة فكر ، صعود ابخرهء غليظهء دموى است به رأس .
و ظاهر است كه مادهء اين همه اسباب خلط دموى است و ديگر دلائل به دستور باهر است كه از خواص خلط مسطور است .
و از آن كه زبان سخيف و متخلخل و كثير العروق است ظهور حُمرت بيشتر در وى مىشود و كذلك ديگر الوان ، لهذا تلوّن آن را بانفراده ذكر كرده .
و دلائل ديگر كه بر خلط دم گواهى دهد و مؤلف ذكر او نكرده بنا بر وضوح بسيار است از آن جمله :
يكى مزاج است كه حارّ رطب بود ، چه در چنين مزاج زودتر خون فزونتر مىگردد .
ديگر ، تقدّم تدابير سالف است كه خونافزا بود چون ادمان تناول لحوم و مثل آن .
ديگر ، فصل سال است چون ربيع كه خاصهء او تحريك مواد و توليد خون است .
ديگر ، سن است و آن سن فتى و شباب ، زيرا كه در اين عمر امراض خونى اكثر افتد .
ديگر ، عادت است ، يعنى معتاد بودن به امتلاى خون .
ديگر ، بُعد عهد است به فصد خصوص در كسىكه تولّد خون او بسيار بود .
ديگر ، رؤيت چيزهاى سرخ است در خواب ، زيرا كه مقرّر شده كه روح متكيّف مىشود به لون خلط غالب ، پس هر چه در پيش قوت حس متشبّح مىگردد به همان لون مىنمايد و اگر رسوخ كيفيّت در روح قويتر باشد در بيدارى نيز تخيّلات همانسان متخيّل مىگردد .
ديگر امتلاى نبض و حمرت بول است .
فائده [ در بيان شروط استدلال به علامات غلبه خون ]
آنچه از علامات غلبهء خون گفته شد بعضى از اينها خاصهاند و بعضى از اينها غير خاصه و ظهور قلَّت و كثرت آثار مذكور بنا بر قلَّت و كثرت ماده است و كذلك خفَّت و شدَّت آنها و مع ذلك جهت ظاهر شدن هر علامت ارتفاع مانع ظهور آن لازم است ، مثلا حمرت نشان خون است اما به شرطى كه خون به سبب غلظت ميل به غور بدن نكرده باشد ، زيرا كه بسيار باشد بر فساد در خون بود و اثر آن بر بدن در وى پديد نيايد لِما قُلْنا .
و همچنان ديگر جا و اينسخن در علامات سائر اخلاط ياد بايد داشت و آنجا كه تخالف در علامات افتد به قرائن ديگر تنقيح كرده حكم بايد كرد و علامات خاصه از دست نشايد داد و از علامات يك خلط آنچه به ديگر اخلاط اشتراك ندارد همان خاصهء وى است ، زيرا كه خاصهء شىء همان است كه در غير وى يافته نشود و منع مانع ظهور خاصه را از خاصگى برنمىآرد كما لا يخفى .
و هر گاه غلبه در دو خلط يا در زياده از آن افتد از اجتماع آثار مخصوصه به هر واحد توان يافت .
و أما غلبة البلغم فيدل عليها بياض اللون و الترهّل و لين المَلْمَس و برودته و كثرة الريق و قِلَّة العطش إلا إذا خالط الصفراء و ضعف الهضم و الجُشاء الحامض و كثرة النوم و البِلادة اما زيادتى بلغم پس دلالت مىكند بر وى سپيدى رنگ و سستى گوشت و نرمى بشره و سردى آن و بسيارى آب دهان و كمى تشنگى مگر آن كه بياميزد او را صفرا و ديگر از آثار بلغم ضعف هضم است و آروغ ترش و بسيارى خواب و كندى فكر .
اما بياض لون بنا بر غلبهء مادهء ابيض است كه بلغم باشد و كذلك ترهّل و لين مَلْمَس بنا بر رطوبت و برد مَلمس به سبب برودت .
اما كثرت ريق به واسطهء كثرت تصاعد رطوبات بدن است به سوى دهن و ايضا كثرت تجلّب او از دِماغ به دهان و عدم جذب معده مر آن را ، زيرا كه در معده هر گاه رطوبت باشد رطوبات دهن را نمىكشد و گرنه كار او است كه بنا بر حرارت پيوسته جذب مىكند رطوبت فم را و نشف مىسازد .
و قِلَّت عطش به واسطهء برودت و رطوبت