به حصول نمىانجامد مگر بر تقديرى كه اجزايش همه بر يك مزاج باشند چه مركب از اجزاى بارده ، بارد خواهد بود لا محاله و مركب از اجزاى حاره ، حار .
و همچنان متضادة القوى صورت نخواهد بست مگر در صورتى كه اجزاى مركب مختلفة الكيفيات باشند ، چه مركب از گرم و سرد لا محاله گرم و سرد خواهد بود و به حسب غلبهء اجزاى بارد يا حار ميل به طرفى خواهد داشت و بر تقدير مساوات تساوى .
و اگر گويند كه چون مفرد حار را يا مفرد بارد را تركيب دهيم و هر دو در حرارت و برودت به يك درجه باشند به شربتى مخصوصه بايد كه آن مركب معتدل باشد نه حار و بارد ، گوئيم كه از تركيب ادويهء متضاده حدوث آثار كيفيات هر واحد از آنها منتفى نمىشود ، زيرا كه هر دوا بعد تركيب بر صورت نوعيهء خود است و اثر هر يك همچنان ثابت ، جزوِ حار احداث حرارت مىكند البته و جزوِ بارد احداث برودت ، غايت آن كه كيفيت يكى تلافى كيفيت ديگر مىكند ، پس اگر حدوث كيفيات اجزاى متضاده بنا بر توافق مادهء آنها معا باشد اصلا كيفيت زائد مُدرَك نمىشود و اگر به تقدم و تأخر شد مُدرَك مىشود و باز متلاشى مىگردد عند بروز المقاوم .
و از اينجا است كه در امراض مركبه ادويهء مركب مىدهند و طبيعت بإذن خالقها اثر دواى گرم را به ماده سرد مىرساند و اثر دواى سرد را به ماده گرم و اين تصرف اگر بر طبع مفوَّض نمىبود دواى مركب در امراض مركب بنا بر اعانت حار حرارت را و مدد بارد برودت را مادهء مرض مىافزود .
[ در بيان اقسام ادويه مركب ]
پوشيده نماند كه مركبات نيز اقساماند : بعضى از قبيل معاجين و اشربهاند و مزاجى كه در اينها پيدا مىشود بنا بر شدت امتزاج اجزا حكمى آخر حاصل مىنمايد و بعضى از قبيل سفوف و اقراصاند و مزاجى كه در اينها پيدا مىشود حكمش حكم اجزاى مفرد است و به اندك تفاوت ، لهذا در اكثر معاجين تميّل به استعمال فرمودهاند تا زمانى مخصوص كه حصول مزاج در آن متوقّع است به خلاف سفوف و اقراص كه اينها را فورا استعمال مىكنند .
و مرتبهء سوم از لوازم مرتبهء اول و ثانى است به واسطهء افعال صور نوعيه و بالخاصية عبارت از اوست ، خواه در مفرد بود خواه در مركب ، چنانچه مفصل گذشته و اين امرى است زائد بر مزاج اولى و ثانوى فافهم .
أما الغذاء فينقسم إلى لطيف و اما غذا پس منقسم مىشود به سوى لطيف و عام است كه غذاى مطلق بود يا غذاى دوائى و هو الذي يتولد منه دم رقيق و غذاى لطيف آن است كه پيدا مىشود از وى خون تنگ و خاصهء وى است كه منفعل مىشود از قوت مغيّره به سهولت و ايضا مستحيل مىگردد به جوهر عضو به سهولت . و هر چه بدين صفت بود ظاهر است كه تحلّل و تفارق وى از بدن نيز به سرعت خواهد بود .
و إلى كثيف و منقسم مىشود غذا به سوى كثيف و هو الذي يتولد منه دم غليظ و وى آن است كه پيدا مىگردد از آن خون غليظ . و خاصهء وى آن است كه منفعل نمىشود از قوت مغيِّره به سهولت . و ايضا تشابه او به جوهر اعضا و انفعال وى به سهولت نمىشود .
و چون حد لطيف و غليظ معلوم شد تعريف غذاى معتدل كه بينهما واقع است نيز مبرهن گرديد ، چه هوا است كه غذاى مركب از عناصر اربعهاند و بر بعضى يك عنصر لطيف يا دو عنصر لطيف غالب است و در بعضى يك عنصر كثيف يا دو عنصر كثيف ، پس آنچه از قبيل اول است لطيف است و هرچه از قبيل ثانى است كثيف و آنچه متوسط بينهما است معتدل است و به همين سبب مصنف ره متعرّض بيان آن نشده اعتمادا على فهم المتعلم بالمقايسة و كلّ واحد منهما ينقسم إلى كثير الغذاء