نه عربى خوانده نه عجمى ، نه متكلم است نه حكيم . غالبا اين مرد جادوگر و شخص ساحر باشد . چندان لعن و طعن كردند كه شمس الدّين بضروره به صوب تبريز روان گرديد و مولانا را در فراق شمس ، سوز عشق زبانه كشيد . آخرالامر طاقتش طاق گشته بهسوى تبريز شتافت . چنانكه مىفرمايد :
ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است كوى دلستان
فر فردوس است اين فاليز را * شعشعه عرش است مر تبريز را
بعد از زحمات بسيار ، مطلوب را در محلهء سرخاب در ميان گنبدى كه مشرف بر قبرستان بود دريافت . او را تكليف به روم نمود . شمس الدّين فرمودند آيا مرا از اين گلستان ابدى و بوستان سرمدى كه پر از گل معرفت و سنبل محبت است كجا مىبرى ؟ و اشاره به قبرستان سرخاب نمود . مولانا عرض كرد كه انشاءالله به اين زودى خواهى برگشت . شمس الدّين فرمودند كه هيهات كه من دوباره رجوع كنم لكن مىآيم به يك شرط ، كه بعد از فوت من يكى از پسرهايت را وارث توليت اين بقعه نمائى . مولانا قبول نموده هر دو باهم بهسوى روم رفتند . چنانچه در تواريخ ثبت است شمس الدّين مقتول شد و ملا را اجل نزديك رسيد . سه پسر داشت . يكى علاء الدّين محمد بود كه به تير أنه ليس من اهلك نشانه شده باعث قتل شمس الدّين شد و هم در زمان حيات مولانا در گذشت . آن بزرگوار به جنازهء پسر ناخلف خود حاضر نشد . يكى ديگر بهاء الدّين ولد بود كه مولانا او را از براى آوردن شمس الدّين به شام فرستاد و از شام تا به قونيه در ركاب آن جناب پياده آمد و شمس الدّين او را در اين سفر به درجهء اهل يقين رسانيد و او بعد از پدر صاحب مسند مولانا گرديد . و پسر سيمينش همين عز الدّين محمد بود . بنا بر سفارش شمس الدّين و وصيت پدر بزرگوارش از روم به همين قصد به تبريز آمده در گنبد شمس قرار گرفت . چون اجلش فرارسيد در همان [ 41 ] بقعه به خاك سياهش درسپردند . اين فقره در زمان سلطنت اباقا خان بن هولاگو اتفاق افتاد .