اعصار است در اين شهر باشد و ما از او استفاضه ننمائيم و درس اصول او را مشاهده نكنيم نهايت خلاف مروت است . پس چند نفر بدين عزم خدمت آخوند رفتيم و از او درخواست اين معنى نموديم .
در جواب گفت : درس مرا شرايط چند است :
اول اينكه بايد تلامذه صد نفر باشند ، پس اگر كمتر باشند درس نمىگويم !
دوم اينكه كسى ايرادى در ميان درس نكند و اگر اشتباهى دارد بعد از اتمام درس ، شبههء خود را بگويد تا جواب او را گفته باشم .
سوم اينكه بايد به زبان عربى بگويم !
چهارم اينكه هيچكس نگويد كه كافى است و بس است بلكه هرجائى كه محل كفايت است من خود سكوت مىكنم .
پنجم اينكه همين جمعيت اگرچه نفهمند لا اقل تا شش ماه بيايند آنوقت اگر نفهميدند نيايند !
مجملا اين شرايط را متحقق ساختم و چندى به درس او مىرفتيم . هر روز بدون تكرار مقدار يك ساعت از روز گذشته بناى درس را مىگذاشت تا دو ساعت به ظهر مانده فراغت حاصل مىشد ، بدون تكرار و به زبان عربى كه اگر همه تحرير مىشد تقريبا بهقدر هزار بيت به تحرير مىآمد . طلاب در تحرير آن عاجز آمدند و هر روز براى يك مطلب جزئى استدلالات بسيار مىكرد و فردا آن ادله را رد مىكرد و روز ديگر باز اثبات مىكرد و مىفرمود كه من در حكم استقامت دارم و تكثير ايرادات و ردود و اجوبه براى تشحيذ « 1 » اذهان طلاب است .
از حكايات عجيبه آنكه آخوند مىفرمود زمانى كه من در بلدهء اردبيل در مدرسه به تحصيل اشتغال داشتم در آن شهر تاجرى بود معروف به دنائت و بخل و خساست نفس [ بود ] به حدى كه هرگز فطيرى به فقيرى از سفرهء احسانش نرسيده و غالبا در اوقات غذا مهمان كسانى مىشد كه مديون او بودند و از مال خود اكل نمىنمود به نحوى كه وقتى از اوقات از مال او بدون علم و اطلاع او طبخ كردند و او را مهمان ساختند . چون خواست كه بخورد در گلويش ماند و قدرت بر اكل نداشت . دانست كه مال خودش در ميان آن مال است كه به گلويش نمىرود . پس شبى با طلاب در باب آن مرد گفتگو داشتيم .
همه اتفاق كردند كه ممكن نيست كه چيزى از او كسى از براى فقرا بگيرد . پس من گفتم فردا به نزد او خواهم رفت و چيزى براى طلاب خواهم گرفت . ايشان انكار اين معنى نمودند . آخر الامر عهد و نذر نموديم كه اگر چنين كارى را از پيش بردم طلاب ، هركسى قدرى را به من داده باشند . و آن شخص در ثروت و دولت ضرب المثل بود و هميشه مقدار ده هزار تومان در زير فرش در حجرهء كاروانسرا گذاشته بود كه اگر مالى براى فروش بياورند و ثمن آن از خانه احضار نمودن طولى داشته باشد ثمن حاضرى موجود باشد كه انعقاد مبايعه شود و جميع اصناف ، مديون او بودند .
هامش
( 1 ) . تشحيذ - تيز كردن .