و كوش باطن و چشم باطن را چنين ميدان و درس عشق را بر اين نمط مىخوان فقير را حالت اخير روى داد و بمحض ديدن بىشراكت حواس باطن از پا درافتاد و عقل و جان را بر سر دل نهاد نظم
عشق آمد لاابالى اتّقوا * عشق آمد عقل دورانديش كو
عشق كو بر هر جمادى مىتند * چه عجب كر بر دل دانا زند
هرچند دل را پند دادم و بند وعظ بر پايش نهادم بند را كسيخت و از دام پند كريخت نظم
كفت اى ناصح خمش كُن چند چند * پند كم ده زانكه بس سخت است بند
و چون زمانى بر اين بكذشت اثر مهر در آن ماه ظاهر كشت و به تأثير عشق يار به كنار آمد رفت و كنار به كنار و اين حالت در وى سرايت كرد و اين بيت خواندن كرفت نظم
هركه او همرنك يار خويش نيست * عشق او جز رنك و بوئى بيش نيست
و اين بيت مولوى نتيجه برعكس بخشيد نظم
عشق معشوقان نهانست و ستير * عشق عاشق با دو صد طبل و نفير
كويا حديث قدسى
كنت كنزا مخفيّا و احببت ان اعرف
از آن خبر مىدهد و لسان الغيب اينكونه مىفرمايد
ما به او محتاج بوديم او بما مشتاق بود
محقّقان كفتهاند كه وجود و ارادهء معشوق بر وجود و ارادهء عاشق مقدّم است نظم
اكر از جانب معشوقه نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد
مولوى در مثنوى مىفرمايد مثنوى
جمله معشوق است و عاشق پردهء * زنده معشوق است و عاشق مردهء
چنان كه كفتهاند علّت بىمعلول و جاعل بىمجعول و آفتاب بىنور و ذاكر بىمذكور صورت گيرد و همچنين نبوّت بىولايت و معشوق بىعاشق امكان نپذيرد نظم
هيچ عاشق خود نباشد وصلجوى * كه نه معشوقش بود جوياى اوى
تشنه مىنالد كه كو آب كوار * آب هم نالد كه كو آن آبخوار
جذب آبست اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما
القلب الى القلب روزنة در آن مدّت سخن از مذهب و ملّت در ميان نيامد و از مراتب شريعت و طريقت هركز بيان نشد اين دل پرورد و جان غمپرورد را كجا پرواى آنكونه صحبت بود ناكاه آن دلبر آكاه كلمات ز فضه كفتن آغاز و سخنان مستانه كردن بىاختيار ساز كرد و رمز ولايت از مقالت و حالت آن دلبر آشكارا كشت چه كه عشق لاابالى و مظهر ولايت است و عقل دانشمند و مصدر نبوّت اين اسلام و آن ايمان بلى العدل و التّوحيد علويّان و الجبر و القدر امويّان پس اهل عشق علويّان و اهل عقل امويان باشند و مردم را عقل معاد نيست بلكه عقل مغشوش است زيرا كه عقل معاد همان عشق يا مرتبهء از مراتب عشق است و ظهورش در انسان كامل واقع شده است و صورت عقل معاد نبوّت و معنى عقل معاد عشق است و آن مراتب دارد در مرتبه
انا و علىّ من نور واحد
و در مرتبهء
انا مدينة العلم و علىّ بابها
و در مرتبهء
يا على انت منّى بمنزلة هارون من موسى
و در مرتبهء
يا على انت جئت مع كلّ نبىّ سرّا و جئت معى سرّا و جهرا
آرى عباراتنا شتّى و حسنك واحد و جبر و قدر از عقل مغشوش ناشى است و آن نيز مراتب دارد و ظهور تام آن در بنى اميّه بوده لاجرم موسوم به امويّان شده و آنكه كفتهاند نظم
عقل چون شحنه است سلطان چون رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد
مراد از عقل مغشوش كه شحنهء بازار كثرت و طالب غوغاى جمعيّت است و در بيان عشق بزركى فرموده نظم
عشق هيچ آفريده را نبود * عاشقى جز رسيده را نبود
آب آتشفروز عشق آمد * آتش آب سوز عشق آمد
عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد
عشق آتشنشان و بىآبست * عشق بسيار جوى و كميابست
عاشقى خود نه كار فرزانه است * عقل در راه عشق ديوانه است
عقل مرديست خواجهكىآموز * عشق درديست پادشاهىسوز
عشق برتر از عقل و از جان است * لى مع اللّه وقت مردانست
صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين
ذكر قراقان
بلوكى است قرب همدان و اكثر قراى آن در كوهستان است هواى سازكار و آب خوشكوار دارد فواكه سردسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزانست خلقش همكى شيعى مذهباند مكرّر ديده شده است
ذكر قراحصار شب
مخفى نماند كه قراحصار نام دو سه بلده است در كشور اناطولى و هريك را