غرايب احوال آن جناب را من البداية الى النّهاية بسلك نظم كشيده و جناب ارشادمآب در كتاب جنّات الوصال چكونكى شهادتش را ذكر كردانيده و كفته است سبب قتل و غارت كرمان قتل مشتاقعلى شاه بوده راقم مجملى از ان مذكور مىنمايد نظم
ز اولياء حق يكى فرزانهء * از مى اسرار حق مستانهء
در شريعت مصطفايش پيشوا * در طريقت مرتضايش رهنما
پيروى شرع احمد مذهبش * چشمهء الفقر فخرى مشربش
كشته عارى از لباس اغنيا * كرده در بر كسوت فقر و فنا
سينهاش كنجينهء اسرار فيض * ديدهاش آيينهء ديدار فيض
به سكه مشتاق رخ عشاق بود * نزد عشّاقش لقب مشتاق بود
بوده اندر راه فقر خويشتن * بر طريق نعمة اللّه كام زن
چون بههرحالى مرا آن بار بود * از دل و جان محرم اسرار بود
روز و شب بوديم خوش با يكدكر * كه جليس خانه كاهى در سفر
در معارج كرده با هم سيرها * در مدارج كرده با هم طيرها
هر دو كشته از مى جام الست * ظاهر و باطن به يك پيمانه مست
كرچه مىبودم منش اندر سبيل * بر طريق سالكان حق دليل
ليك مىبوديم با هم همقدم * در مسالك راهپيما بيشوكم
مقتداى مرشد آن راه ما * بد چو سيّد نعمت اللّه شاه ما
وان كرامى پادشاه شهنشان * بود در ماهان كرمانش مكان
جذبهء شوقش ز شهر اصفهان * برد سوى خويش ما را كشكشان
چون طواف مرقدش دريافتيم * فيضها زان بىحد و مر يافتيم
خواستيم آن جايكه منزل كنيم * عزلتى در بقعهاش حاصل كنيم
تا مكر مانيم اندر آستان * از شروشور خلايق در امان
چون نداده در سكون و در قرار * دور دوران هيچكس را اختيار
يعنى از سُلّاك و اصحاب طريق * بعضى از ياران و اصحاب شفيق
جمع كرديدند در آن سرزمين * مدّتى كشتند با هم همنشين
رشتهء صحبت چو محكم بسته شد * تار الفت در ميان پيوسته شد
از ارادت حلقهء بر در زدند * بر ميان دامان خدمت بر زدند
شرط و عهدى نزد ما بكذاشتند * فكر و ذكرى در عوض برداشتند
هريك اسمى يافته ز اسماء حق * زان نموده پرده معراج شق
بادهها خوردند در بزم جنان * سيرها كردند در معراج جان
مستى آمد كوش و هوش از دست شد * هركه هشيار آمد آنجا مست شد
از پى مستى بماهان آمدند * همچو مستان بادهخواهان آمدند
بُود ماهان او ز كرمان قريهء * مىشد آنجا هردم افزون فرقهء
رخت بربستيم از آن جايكاه * روى آورديم با ياران به راه
نرمنرمك سوى كرمان آمديم * مىپرست و بادهخواهان آمديم
چونكه در آن شهرمان ماواى شد * شهريان را شورشى بر پاى شد
آتش رشك و حسد شد شعلهور * حاسدان را كردد امان پرشرر
واعظى بودش در آن كشور مقام * اهل ظاهر را در آن كشور امام
جوش زد در سينهاش ديك حسد * بر ضميرش راه دانش كرد سدّ
بانك زد هر سوى بر ياران خويش * كى كروه مؤمنان خوبكيش
اهل باطن رخنه در دين كردهاند * در بدع تجديد آئين كردهاند
چون ضرورت هست در دين اجتهاد * قلع ايشان بايد از تيغ جهاد
چُون بلا نوبت زن مشتاق شد * در ولايت از حريفان طاق شد
واعظ بيدين غدّار شقى * كان به ظاهر داشت خود را متقى
سوى مسجد رفت با اصحاب خويش * جمع كرد از هر طرف احباب خويش
كفت اينك هست وقت اجتهاد * تيغ مىبايد كشيدن در جهاد
قتل اين درويش و يارانش كنيد * تيغ بر كف سنك بارانش كنيد
چُون به ناحق كشت آن مشتاق را * نغمهساز پردهء عشّاق را
بود جعفر نام آنجا صادقى * بر جمال دوست محو و عاشقى
چُون به خون غلطان تن مشتاق ديد * رفت از خويش و به دامانش كشيد
خون او را هم به ناحق ريختند * چون دو خون با يكدكر آميختند
جمله غافل زانكه خون بىكناه * مىكند كشتّى بس جانها تباه
واعظ بيدين چو شد دنياپرست * عاقبت از سكر دنيا كشت مست
ريخت خون بىكناهان را به خاك * ساخت جان خويش با جمعى هلاك
كارش از دنياى دُون حاصل نشد * حاصل از دنياش كام دل نشد
بحر قهّارى حقّ آمد به جوش * موج زد بر جمله طوفان خروش
سيل طوفان روى در كرمان نمود * خانه كرمانيان ويران نمود