چون در طى ستايش الهى و درود بر جناب ختمى پناهى ، شرافت سخن بر ما سواه و مزيت كلام ، بر ما عداه ، تمهيد يافت ، بر اصحاب فطانت كه روى سخن در ايشان است ، پوشيده نخواهد بود كه هر سخن كه از ايجاز مخلّ و اطناب مملّ و تنافر كلمات خالى باشد ، خاصّه كلام مسجع مقفى ، كه آن را شعر خوانند ، از انواع كلام ، ازين و نزد طباع سليمه و خلق مستقيمه ، مستحسن است ، چنانكه زينتافزاى اريكهء رسالت و زيببخش و سادهء خاتميت را طبع مبارك ، به استماع اشعار فصحاى بلاغت شعار و اصغاى منظومات بلغاى فصاحت دثار ، مشعوف همىبود و شعرا را حكم به نظم مآثر و بزرگوارى و ستايش ذات كامل الصفات مباركش ، همىفرمود و از آن دست ابر مثال دريا نوال ، به صلات گرانمايهء شعر : « 1 »
له همم لا منتها لكبارها * و همّته الصغرى اجلّ من الدّهر 4
له راحة لو انّ معشار جودها * على البرّ كان البرّ اندى من البحر
معزّز ، و قامت قابليّتشان را به طراز خلاع فاخره ، مطرّز همىنمود ، و جمعى از اسانيد فصحا و صناديد بلغا ، كه بعضى از آنها ، مثل لبيد و فرزدق و كعب بن زهير از جمله صاحبان سبعهء « 2 » معلّقه ، كه سپهر فصاحت را سيّارهء سبع بودند و حسّان بن ثابت و غيرهم هم « 3 » در سلك خدّام سعادت فرجام آن آستان ملائك پاسبان ، انتظام داشتند ، و لواى بلاغت در مناقب آن بزرگوار مىافراشتند ، بلكه مقالات خود را به مناقبش ، موشح مىداشتند . چنانكه حسان گويد - شعر :
ما ان مدحت محمّدا بمقالتى * لكن مدحت مقالتى بمحمد 5
* * *
اگر به مدح و ثنا هركسى ستوده شود * تو آن كسى كه ستوده به توست مدح و ثنا 6
سبب « 4 » تأليف كتاب
به عهد دولتِ خسرو ، به روز حشمت دارا * كه خار ، گلبن سورى و خاك ، عنبر سارا
جفا و جور ز دادش دوان به سايهء آهو * نياز و آز ، ز جودش نوان به بنگه عنقا
به گلستان جمالش بهشت ، مجمره گردان * به آستان جلالش سپهر ، ناصيه فرسا
كفايت و كف رادش چو رنگ سورى و لاله * مكارم و دل پاكش چو بوى « 5 » عنبر سارا
هامش
( 1 ) - نظم
( 2 ) - ( ندارد )
( 3 ) - ( ندارد )
( 4 ) - هنگام
( 5 ) - بوى و