چنان كآورد سيم و اينچنين « 1 » كآرد دُر و گوهر * پى معمورى آن ، بحر و كان را بيم ويرانى
غرض چون شد بنا ، اين كعبهء ثانى ، به تاريخش * « وفا » گفتا : « به اصفاهان ، بنا شد كعبهء ثانى » 236
هميشه تا بود مشهور ، در معمورهء گيتى * كه باشد كعبهء حق را ، خليل اللّه بهين بانى
بود چون بيت معمور اين بنا پيوسته مستحكم * جهان ملّت از بانىاش در حفظ جهانبانى « 2 »
خداوندا ! وفا آن چاكر ديرين كه در مدحت * به نظم اندر گهرريزى ، به نشر اندر در افشانى
به خون دل ، دلى پرورده در عمرى و ز آن باشد * گهر ياقوت رمّانى ، درر لعل بدخشانى
به اقبال همايونت ، چنان آمد سخنگستر * كه پيشش سحر حسّانى فرود از ژاژ طيّانى
بود چون آتش دهقان مرا در دل چه حاصل شد * كه ابر طبع من كشت سخن را كرده دهقانى
مرا رخش سخن در زير ران رام و به ناچارم * به جمعى نى سواران كرد بايد گرم جولانى
به زالى هم عنانى كرده در جولانگه برزن * سوار سيستان كاين پهنه پيشش تنگ مىدانى
مرا با اين قرينان داورىها هست و مىبايد * چو هستى مهبط فرقان در آنت كرد فرقانى
تو را خود قدر از آن برتر كه مشتى شاعر طامع * نشينى همچو خورشيد و برت چون ذرّه بنشانى
هامش
( 1 ) - وزر چنين
( 2 ) - ( نم : از اين بيت ، تا آخر را ندارد . )