رند و درِ ميخانهها صوفى و كنجِ صومعه * ما را سريرِ سلطنت از آسمانى ديگر است
سيّد مرا جانان بُوَد هم درد و هم درمان بود * جانم فداىِ جان بود كو از جهانى ديگر است
خواجه عصمت اللّه بخارى
- مردى بزرگ و فاضلى مستعد بوده . نسب آن حضرت به امام جعفر صادق ( ع ) منتهى مىشود . پدر او از اكابر بخارا بود ، امّا خواجه عصمت اللّه با وجود فضل و نسب در جميع اقسام شعر مهارت داشت . در ايّام دولت سلطان خليل بن امير شاه تربيت كلّى يافت . شاهزاده از وى علم شعر تعليم گرفتى و حرمت زايدالوصف داشتى و دايم جليس و انيس او بودى . گويند چون اين شعر از خواجه عصمت اللّه سر زد كه :
دل كبابيست كز او [ شور ] 53 برانگيختهاند * وز نمكدان خليلش نمكى ريختهاند
حسودان و اهل غرض شهرت دادند كه خواجه را نظرى به شاهزاده هست ، و ليكن از آنجا كه خاطر شاهزاده به صحبتش رغبت داشت ، التفاتى بدان سخن نفرمود . چون سلطان خليل را از حكومت بخارا عزل واقع شد و در حبس سلطان الغ بيك بن شاهرخ افتاد ، زبان قلم خواجه بدين ابيات دردآميز مترنّم گرديد ، نظم :
كاش فرمودى به شمشيرِ جدايى كشتنم * تا به خوارى در چنين روزى نديدى دشمنم
باغبان گو در تهِ ديوار گلزارم بكُش * بىحضورش گر كشد خاطر به سرو و سوسنم
شهسوارم كى خرامد باز تا ديوانهوار * خاك و خونآلوده خود را بر سرِ راه افكنم
خون دل زآنرو همىبارم ز شريانِ دو عين * كز فراقش نشترِ خونيست هر مو بر تنم
تازه عصمت كى شود آثار دورانِ خليل * كاين بتانى را كه ناحق مىپرستم بشكنم
[ حكيم جمال الدّين ابو اسحاق ( اطعمه ) ]
پروردهء نعمتهاى رزّاق ، حكيم جمال الدّين ابو اسحاق ( اطعمه ) - اصلش از شيراز است ، گويند از قوم حلّاج بود . از مطبخ طبع ، چاشنى نو و نمكى تازه برطبق روزگار كشيده ؛ يعنى ديوانى سراپا در توصيف طعام با غزلهاى شيرين و اداهاى نمكين گفته موسوم با [ كنز ] الاشتهاء گردانيده است و بهجز او هيچكس ديگر تا امروز اينچنين خيالپلاوى نپخته ، سبب آن از ديباچهء ديوانش معلوم مىتوان كرد . از آنجا كه مصالح آن از شربتخانهء طبع خواجه حافظ شيراز گرفت و اشعار آن عارف يقينى تضمين كرد ، مرغوب طبايع افتاد . امّا اگرچه منعمان را نوالههاى چرب و شيرين ابياتش بدرقهء اشتها مىگردد ، و ليكن بىنوايان گرسنه را پراكنده خاطر مىگرداند ؛ چه با وجود عدم قدرت ، آرزو زياد مىشود :
عسل گويى دهان شيرين نگردد
و
ابو اسحاق
مردى لطيفطبع و مستعد بوده ، و در شيراز به روزگار سلطان سكندر بن عمر شيخ