يكقدم ناكرده بيدل قطع راه آرزو * منزل آسودگى از ما به صد فرسنگ ماند
منه :
مشّاطهء شوخى كه به دستت دل ما بست * مىخواست چمن طرح كند رنگ حنا بست
آن رنگ كه مىداشت دريغ از ورق گل * از دور كف دست تو بوسيد و به پا بست
آخر چمنى را به سرانگشت تو پيچيد * واكرد نقاب شفق و غنچه نما بست
تا چشم گشايد مژه آغوش بهار است * رنگ سر ناخن چقَدر عقدهگشا بست
گر وانگرى صنعت مشّاطگى اين است * سحر است كه بر پنجهء خورشيد سُها بست
زين نور كه از شمعِ سرانگشت تو گُل كرد * تا شعله زند آتش ياقوت حنا بست
آب است ز شبنم دل هر برگ گل امروز * كاين رنگ چمنسازِ وفا سخت بهجا بست
ارباب نظر را به تمنّاى نگارَش * دست مژهاى بود تحيّر به قفا بست
تا عرضه دهد منتخب نسخهء اسرار * طرح چمن معنى يك غنچه جدا بست
كيفيّت گل كردن اين غنچه به رنگيست * كز حيرت سرشار توان آينهها بست
بيدل تو هم از شوق چمن شو كه به اين رنگ * شيرازهء ديوان تو امروز حنا بست
و له :
كاشانه صلاى عيش درداد * اى دهر طرب مباركت باد
ارشاد اقبال دارد امروز * همراهى خانِ معنى ايجاد
وقت است كه از نواى دلها * ساز دوران رسد به ارشاد
عِقد گهريست زيور جاه * حاسد ملعون و دوستان شاد
از مژدهء ادّعاى اين فيض * عالم چمنيست عرش بنياد
جوشيد ز دور الفت هم * مطلوب وفاى سرو شمشاد
يا رب ز تنزّل و فسردن * اين گل گره خزان مبيناد
هر مصرع از اين طريق موزون * دارد ز شُهور سال تعداد
اكنون به مكان معنى خاص * شعرى ز دو مصرعم ندا داد
اوقات سعادت دو كوكب * شيرازهء الفت دو همزاد
اين رباعى ميرزا عبد القادر بيدل در مراعات قوانين خيال نظير ندارد ، معلوم نيست كه هيچيك از شعراى عصر در فنّ رباعى به اين درجه رسيده باشد :
هركس گامى به راه حيرت برداشت * چون آينه در نقش قدم بستر داشت
عمريست زمينگيرى موج گهريم * پالغز صفاى دل عجب لنگر داشت