تمنّا بسملم بىتابى دل جستجوى من * به زير خنجر نازش طپيدن آرزوى من
ندارد مثل من پير خرابات جنون عالم * فلك پيمانهها سرشار مىكرد از سبوى من
فغان تيرهروزان ، نااميدىها اثر دارد * ز دست بخت وارون ناله شد طوق گلوى من
نهال دردم و در تنگناى غم بُوَد جايم * دواند ريشه در خاك مذلّتها نموى من
ندانم وحشتم يا حيرت امّا اينقدر دانم * كه از خود مىروم تا آن صنم آيد بهسوى من
گر از ملك سخن زد كوس رحلت سعدى و خسرو * قبول فيض بيدل باد يا رب گفتگوى من
به راه معصيت من بىخبر افتادهام عبرت * مگر خجلت فشاند قطرهء آبى به روى من
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي ) — صفحة 246
مساهمون: شير على خان لودى
ص٢٤٦