تنها نه منم ز عشق تو بادهپرست * آن كيست تو خود بگو كز اين باده برست
آن روز كه من گرفتم اين باده به دست * بودند حريف مىپرستان الست
* * * قال - قدّس سرّه :
لها البدر كاس و هى شمس يديرها * هلال و كم يبدو إذا مزجت نجم
مىگويد : « آن شراب را على الدّوام ماه تمام است جام و حال آنكه خودش آفتابيست در فيضان و مراقبى كه مىگرداندش انگشت به هلال مثال ساقى ، و بسيار پيدا آيد وقت آميختنش به آب ستارهاى رخشنده از شكلهاى حباب » ، رباعى :
ماهيست تمام جام و مى مهر منير * و آن مهر منير را هلال است مدير
صد اختر رخشنده هويدا گردد * چون آتش مى ز آب شود لطفپذير
حقيقت محمّدى ( ص ) را كه صورت معلوميّت ذات است مع التّعيّن الأوّل ، و صورت وجودى وى قلم اعلاست ، نسبت با شمس ذات احديّت محاذاتى تمام و مقابلهاى كامل كه از آن متصوّر نيست ، حاصل است در استفاضهء نور وجود كمالات تابعه محتاج به هيچ واسطه متصوّر نيست ، بلكه ساير حقايق و اعيان كه تاريكنشينان ظلمت امكان در استفاضهء مذكور به وى محتاجند ؛ پس نسبت وى در كمال محاذات با ذات احديّت و توسّط او ميان آن ذات و حقايق امكانى در افاضهء وجود و توابع آن بعينها چون نسبت مقابلهء ماه تمام باشد به آفتاب و توسّط او ميان آفتاب و ساكن شب ظلمانى در افاضهء نور و لوازم آن ؛ پس بنابراين علاقه و نكته ، بدر را كه ماه تمام مىباشد بر آن حقيقت استعاره توان كرد ، رباعى :
اى جان و دل آخر به چه نامت خوانم * هم جانى و هم دل ، به كدامت خوانم
چون يافت شب تمام عالم ز تو نور * معذورم اگر ماه تمامت خوانم
و بعد از تعبير از آن حقيقت به بدر ، و از محبّت به مدامه چون متعطّشان باديهء ضلال و گمراهى به شرب راح سلسبيل محبّت الهى و تجرّع شراب زنجبيل مودّت و آگاهى به دستيارى هدايت او توانند رسيد ، او را كاس آن مدامه توان انگاشت ، رباعى :
دور مهِ رخسار تو اى ماه تمام * جاميست كز او خورم مى عشق مدام
ازبسكه فتاده بىخودم زين مى من * مى چيست نمىشناسم و جام كدام
چون متصدّى ادارت اين كاس جز اسماى الوهيّت و اوصاف ربوبيّت كه در حديث صحيح قلب المؤمن بين إصبعين من أصابع الرّحمن از آن به « اصابع » تعبير رفته ، نتواند بود ، هلال را كه به مثابهء انگشت ساقيست ، اشارت بدان توان داشت ، و اسناد ادارت كاس به او توان