ثانى داشت و به خوبيهاى بسيار آراسته بود ، اين مطلب را كه خالى از ادائى نيست ، نوشته ، فرستاد :
قطره بگريست كه از بحر جداييم همه * بحر بر قطره بخنديد كه ماييم همه
و شيخ محمّد سعيد اين دو بيت در جواب رسانيد :
روز و خورشيد صفت عين ضياييم همه * نتوان گفت كه از خويش جداييم همه
گفتن ما و شما نيست به توحيد روا * ما چو ظاهر ز شماييم شماييم همه
و اين چند بيت از واسوختگيهاى اوست :
ندانم از چه سبب اى محوّل الأحوال * شدم چو زلف پريشان سيه ستاره چو خال
چه جلوهها كه نمودى به جلوهگاه ظهور * چه نقشها كه كشيدى به كارگاه خيال
ز بخت تيرهء خود هركجا كه بگريزم * سياهبختيم آيد چو سايه از دنبال
كجاست عالَمِ ديگر كه پُر مكرّر شد * سپهر و مهر و شب و روز و هفته و مه و سال
روزى شيخ محمّد سعيد در ايّام رمضان ميرزا را دعوت نمود ، وى اين قطعه فرستاد :
چو خيمه زد شه خورشيد اندر اين صحرا * شب سياه نهان شد چو شير از مردم
مرا رسيد به خاطر كه فرحتافزايى * خورم جراحت اين روزه را كنم مرهم
غرض كه روزه ندارم نمىتوان آمد * اگر تو لطف كنى هست عين مهر و كرم
شيخ اين قطعه در جواب وى نوشت :
ايا فصيح مقالى كه در سخندانى * نرسته چون تو گلى از حديقهء عالم
نزاد مادرِ ايّام در جهان چون تو * خلفترين پسرى از قبيلهء آدم
ز نامهء تو سرورى به جان خسته رسيد * چه نامه بود من دلفگار را مرهم
عبارتش همه رنگين و معنيش نازك * همه به صورت و معنى چو جان و تن باهم
و ليك هيچ نفهميدم آخرين بيتش * كه از معانى آن عقل بود نامحرم
از اينكه روزه نباشد نمىتوان آمد * چه جاى گفتن اين حرف بود اى اعلم
نه خانهء منِ رند است خانهء قاضى * كه غير شرع در آنجا نمىتوان زد دم
فقير نيز نه مفتى نه واعظ شهر است * نه محتسِب كه ز ديدار من شوى درهم
ز سوى چون تو سخنپرورى چنين عذرى * شنيدم و شدم از فكر آن بسى ابكم
تو را اگر نَبُوَد روزه مطلب اصليست * كه بىملال نشينيم ساعتى باهم
غرض كه هرچه نوشتى گذشت و رفت كنون * بيا وز آمدنت ساز خاطرم خرّم