رباعى :
آنها كه به پارسى سخن مىرانند * در موضع دال ذال را ننشانند
ماقبل وى ار ساكن جز واى بود * دال است وگر نه ذال معجم خوانند « 1 »
چون در يد اين فقير از ابيات مشكلهء آنجناب غير از بيت مرصّعى و بيت منشارى ، چيزى نبود ، به همان اكتفا نمودم و اين غزل مطبوع نيز ، از گفتار درربار اوست :
غزل :
هرگه آن گل را عرق از روى آتشناك ريخت * آبروى گل ز شرم عارضش بر خاك ريخت
تا چو شاخ گل قدش در جلوه آمد هرطرف * ارغوان را خون دل بر سينهء صد چاك ريخت
آن نه شبنم بر گل و نرگس بود شب تا سحر * شكل رويش تار اشك از ديدهء نمناك ريخت
دى گذشت آن مه سواره خاك ره شد لالهگون * بسكه خون كشتگان از حلقهء فتراك ريخت
نرگس خونريز او سرخ از مى گلگون نبود * بود خون مردمان كان ظالم بيباك ريخت
زهر چشمش بسكه بر دل تير زهرآلود زد * ليك شكّرخندهاش بر كام جان ترياك ريخت
گوهر معنا « قضايى » چون سرشك خويشتن * بهر ايثار قدوم از ديدهء نمناك ريخت
[ 256 ] [ قريشى ميانكالى ]
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] قريشى ديگر ، به « خواجه دوستنظر » شهرت دارد . تولد در ولايت ميانكال نموده ، در سمرقند و بخارا به خدمت علماى متبحّر معتبر و فضلاى متفطّن مشتهر رسيده ، كسب فضايل نموده و اهليت تمام حاصل كرده است . صورت خوب و سيرت مرغوب دارد . در اكثر فضايل شروع مىنمايد و خود را از هيچ فضيلتى خالى نمىگذارد . همّت بلند دارد ، پيوسته ارباب فضل را به منزل خود برده ، ضيافتهاى نيكو نموده ، اطعمهء خوب و فواكه مرطوب مىكشد ؛ بسيار خليق و متواضع و شيرينكلام و خوشاختلاط است .
هامش
( 1 ) . لطائف الطوايف ، ص 288 .