مطلع :
شب هجران رسيد و جان غم فرسود من كاهد * به حمد اللّه شب هجران گذشت و روز هم خواهد
چون ملاحظه نمودم ، عرصهء ميدان سخن را ، در جستجوى قوافىاش تنگ و سمند دوند فكرت را ، در تكوپوى معانيش لنگ ديدم ، عذرش گفتم ، بعد از آن مرخّص به خواندن شعر شدم و اين غزل را ، به عرضش رسانيدم :
غزل :
به جاى آب در چشم من آذر مىشود پيدا * مجو ماهى كه در آتش سمندر مىشود پيدا
سقاك اللّه سقيا اى سرشك از عيشبازيها * مرا بر لب چكان آبى تو را گر مىشود پيدا
مرا در بوستان دل گشايد صد گل شادى * چو آن سرو سمنبر از برابر مىشود پيدا
ز چشمم اشك مىآيد چو رويش از نظر شد دور * بلى چون مهر غايب گشت اختر مىشود پيدا
ز روى زرد خود چون « مطربى » شادند عشّاقان * بلى شادى به عالم جمله از زر مىشود پيدا
بعد از آن فرمود كه : ترك سنّت شعرا نمىبايد كرد ، دو غزل ديگر بخوان ؛ فقير گفتم : اگر مخمّسى بخوانم ، در قوت دو غزل خواهد بود . اين مخمّس را گفته بودم ، گذرانيدم :
مخمّس :
در راه عشق پيشتر از نوبت رحيل * اى دل نصيحتى شنو از من مجو دليل
در صحن باغ بر لب جو با بت جميل * صحبت غنيمت است بكش جام سلسبيل
نقد حيات را نشده هيچكس كفيل * تا چند در جهان به غم كهنه و نوى
در جستجوى رزق به هرجانبى دوى * تا كى پى طمع به در ناكسان روى
مىباش بىطمع كه عزيز جهان شوى