و له فى النعت :
امّى لقبى كز انبيا اعلم بود * احمد نامى كه سرور عالم بود
زان سايه به او نبود همراه كه بود * محرم جايى كه سايه نامحرم بود
رباعى :
ماييم كه وادى غمت منزل ماست * ما از غم و غم سرشته ز آب و گل ماست
هرجا كه دلى است از براى غم توست * هرجا كه غمى است از براى دل ماست
و در اين قصيدهء رديف آتش ، گرمى طبع جوشش روشن گشته :
قصيده :
مرا ز نوگلى افتاد در جگر آتش * كه از فروغ رخش مىدهد خبر آتش
ز بيم آنكه نگردد ز تاب آهم آب * بدان رسيده كه از من كند حذر آتش
به جاى خاك ستمديدهء سموم فراق * چو شمع شب همهشب مىكند به سر آتش
تنم در آتش سوداى عشق سوخته است * كه دل نشان سمندر نهاده بر آتش
تو اضطراب تصوّر كنى و من از ذوق * بسان شعله درآيم ز شوق در آتش
مرا مسوز كه دارم به سينه مهر شهى * كه از تف غضبش گشته چون شرر آتش
امير جملهء مردان كه روز مهمانى * درون مطبخ قدرش كند قدر آتش
اگر در آب فتد عكس شعلهء غضبش * نهال باغ دهد لعل از اين ثمر آتش
به روز معركهاش چرخ بهر دفع گزند * نهد به جاى سپند آفتاب بر آتش
ز اعتدال هواى عدالتش چه عجب * اگر بر آب كند چون صبا گذر آتش
زهى به قصد شبخون خصم سوختنى * شرار قهر تو از فتنه بر زبر آتش
به آب تيغ تو يابد حرارتش تسكين * مخالف تو بود فى المثل اگر آتش
گر از مربّى لطف تو تربيت يابد * به بال شعله پرد همچو جانور آتش
كسى كه مهر تو دارد به دل چه غم دارد * اگر رود به مثل چون خليل در آتش
شها به لطف تو هنگامهء سخن گرم است * به طبع من كه از او مىدهد خبر آتش
به وقت چربزبانى درون مجمر فكر * ز گرمى نفسم گشته تيزتر آتش
در آب شعله چو ماهى به سر تواند برد * فسون حفظ تو را گر كند ز بر آتش