[ 88 ] هجومى حصارى
[ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] هجومى حصارى ، نامش يار محمد است . در بخارا كلوچهفروشى مىكرد و به جهت ازدحام خلايق « هجومى » تخلّص خود ساخته ، شعر مىگفت . گاهى اشعار شعرا را ، دزديده ، در حضور مردم به تخلّص خود مىخواند :
مكن دزدى كه دزدى نيست كارى * اگر دزدى كنى ، دُر دزد بارى
نه آن دُرّى كه در گوش زنان است * ز درياى سخن [ دُر ] شاهوارى
روزى غزلى از گفتار مخدومى حسن خواجه نثارى را به تخلّص خودش ، جمعى خوانده ! مخدومى ، بعد از اطلاع ، اين معنا فرمودند كه : چرا چنين كردى ؟ گفت : به جهت آنكه اين غزل را ، به خط شريف شما ، در حاشيهء ديوان نوشته ديدم ، عقيدهام چنان شد كه ملازمان شما را به آن غزل التفاتى نيست كه بر حاشيه نوشتهايد ، بنابرآن ، وى را از آن خود ساختم ! حضرت مخدومى ، تبسّم كرده فرمودند كه : آن غزل را به تو بخشيدم .
حكايت :
آوردهاند كه اعرابى ، از دكان عطّارى ، قدرى مشك بدزديد ؛ او را پيش قاضى شهر آوردند ، اعتراف نمود ؛ گفتند : چرا اين كار كردى و انكار نكردى ؟ گفت : حديثى ديدهام كه هركه چيزى بدزدد ، فرداى قيامت آن چيز را به گردن او درآويزند .
بيت :
چون دزدى من به گردنم خواهد بود * به زان نبود كه مشك و عنبر باشد
اين غزل را به « هجومى » نسبت مىكنند :
غزل :
بىسبب رنجيده از من بدگمانى را ببين * مهربان غير شد ، نامهربانى را ببين
چين در ابرو ، زير لب پنهان تبسّم را نگر * شيوهء ناز و طريق مهربانى را ببين