مطلع و رباعى از گفتار لطيف اوست :
مطلع :
تا به قتلم خنجر خونريز ، آن دلبر كشيد * جانم از درد جدايى ، آه از دل بركشيد
رباعى :
پيمانهء مَى ، حريف ديرين من است * همصحبت و همنشين و آيين من است
روزى كه اگر ، مَى نخورم ، مىميرم * گويا مَى تلخ ، جان شيرين من است
روزى در چهارباغ عبد اللطيف خان كه ياد از روضهء رضوان مىداد ، در اول موسم گل كه آغاز مستى بلبل بود ، به صحبتش وقتى رسيدم كه مجلس عيش ، آراسته و مطرب نشسته و ساقى برخاسته « 1 » بود ، پيالهاى حواله كردند ؛ در معذرت كوشيده ، گفتم كه : تائبم ! حضرت سلطنتپناهى ، چون گل صدبرگ شكفته ، اين قطعه را خواندند كه :
قطعه :
هركس كه توبه كرد ، به وقت گل از شراب * گو ، توبهاش قبول كند ، غافر الذّنوب
تائب شدن ، به وقت گل از لطف طبع نيست * ساقى بيار باده ، على رغم من يتوب
قطع تعلّق از همه لذّات كردهايم * الّا ز جام بادهء صافى و روى خوب
بعد از آن دستهء غنچهء گل نوشكفته ، حاضر بود ، فرمودند كه : اگر از براى غنچه و مناسب مجلس سامى ما غزلگويى تو را از شرب شراب معاف خواهيم داشت . فقير ، به اندك تامّلى اين غزل را گفته ، به عرض رسانيدم :
غزل :
به باغ غنچه سخن چون ز لعل دلبر كرد * صبا دهان ورا پُر ز خردهء « 2 » زر كرد
نشين به پاى گل و باده خور كه نكهت گل * هواى باغ چو فردوس روحپرور كرد
خوش آن كسى كه در اين بزمگاه نقد حيات * مدام صرف مَى ناب و جام و ساغر كرد
دلا مخور غم روزى ، اسير حرص مباش * كه مىرسد ، به تو رزق آنچه حق مقدّر كرد
ز « مطربى » همه بوى شراب ، مىآيد * قضا ، به باده مگر طينتش مخمّر كرد
هامش
( 1 ) . در اصل : ( خواسته ) .
( 2 ) . در اصل : ( خوردهء ) كه غلط است .