از استغراق به حال صحو آمد « 1 » و گفت : اى درويش ! راه خود بايستى گرفتن و مرا به حال من بايستى گذاشتن ، زيراكه هركس را خداى تعالى طريق خاصى كرامت كرده است كه به آن راه به منزل مىرسد .
اين بگفت و جان داد . درويش حيران ماند و گفت : كريما ! ترا بندهها بودهاند « 2 » كه مايان را لاف بندگى حرام بوده است . اين بگفت و در صدد « 3 » آن شد كه كفن كند و دفن كند « 4 » . ناگه « 5 » از آسمان آن مقدار فرشته نزول كرد كه عدد ايشان را جز خدا كس نداند . فى الحال غسل كردند و در كفنش ساختند « 6 » و دفن كردند .
اين درويش به خود گفت : اى فلانى ! عبرت بگير ازين عاجزه ، كه با وجود عجز اين همه همت در وى كه از بندگى او چون غيرى خبردار شد از حيات خود گذشت . بدانكه نصيب درويش آن است كه كار در پيش خواجهء خود آن نوع كند كه غير نداند ، و چنان رود كه ملكالموت را دخل نباشد ، چنان كه گفتهاند :
در كوى تو عاشقان چنان جان بدهند * كانجا ملكالموت نگنجد هرگز
چون « 7 » اين درويش به وطن خود بازگشت و ازين واقعه در مجلسى حكايت مىكرد ، درين حين روح بىبى « 8 » فندقه حاضر شد و گفت : اى نامرد ! مردان خدا چنين نباشند ! نه تنها به من كردى ، بلكه به خود نيز كردى ، از تو همدمى بيش نمانده است . « 9 » در فكر كار خود باش . اين بگفت و غايب گشت . الآن درويش را ضيق النفس شد و جان به حق تسليم كرد .
اى درويش ! اگر هوش دارى حال درويش ديگر را فاش مكن كه عمركاهست . و الله اعلم بالصواب « 10 » .
هامش
( 1 ) - ب : به حال خود آمد
( 2 ) - ب : بوده است
( 3 ) - ب : سدد
( 4 ) - ب : - و دفن كند
( 5 ) - ت : - ناگه
( 6 ) - ب : و تكفين ساختند
( 7 ) - ب : - چون
( 8 ) - ب : - بىبى
( 9 ) - الف : دمى بيش مانده است
( 10 ) - ب : - بالصواب ، ت : + و اليه المرجع و المآب