او فريفته شدى و انكار در دل تو نقش بست و منكر شدى ، و كردههاى خود را خبطه ساختى ، و از درگاه خواجهء خود دور افتادى و خبر ندارى ، و حرص به اموال بيشتر آوردى ، و در پيش من دروغگو شدى .
چونى كه به يكنفس از همه محرومت سازم ؟ اين بگفت و به صفت « 1 » قهر بهسوى رمه ( اى ) كه ثانيا پيدا كرده بود نظر كرد . به فرمان خداى « 2 » تعالى اين رمه نيز به سنگ مبدل گشت .
اين كرامت از بزرگوار آن روز ظاهر شد . و كرامت اول در سنگ شدن گوسفندان نيز ازين بزرگوار بود ، اما از نفس خواجه ابو بكر ظاهر شد ، تا به خود آيد و سرگرم شود در كار درويشى . بعده غايب شد و به آستانهء مربى خود رفت كه بابا قنبر ولى بود . و ده سال در آنجا رياضت كشيد و زهر مجاهده چشيد .
و طريق رياضت آن بزرگوار اين بود كه در هر سالى دوازده روز افطار كردى و باقى را روزهدار بودى . و هر شب پانصد ركعت نماز كردى . و در هر نيتى « 3 » تا كعبه را مشاهده نكردى احرام نبستى . و صد بار غسل آوردى در آب سرد .
روزى در صومعهء پير « 4 » خود نشسته بود كه درويشى از در درآمد و گفت : اى بزرگوار ! يكى در مقام غيبت تست و نفى ولايت و كرامت تو مىكند . بزرگوار به روح پير خود متوجه شد . اشارت رسيد كه : اى شادكام ! هميشه صابر و اهل كرم نبايد بود و گاهى قهر در كار بايد داشت . آن بود كه بزرگوار بند قبا گره كرد . كار آن درويش كار ديده در بند افتاد مدت بيست سال . آخر الامر بزرگوار بر حال وى رحم كرد و بند قبا برگشود . همان لحظه كار آن درويش فتح يافت .
و بار ديگر كوفتى از دهقانى به بزرگوار رسيد . هرچند سعى كرد كه خود را حفظ كند نتوانست .
آخر آهى از دل پردرد سحرگاهى بركشيد « 5 » . آتشى از دهن مبارك بزرگوار بيرون جست و برگشت . آن دهقان افتاد ( و ) يكسان بسوخت .
و بار ديگر از عوانى مكروهى رسيد . بلا توقف سر كدويى را ببريد . سر آن بىسعادت از تن جدا شد . على هذا القياس چند بار اين نوع خارق عادت از آن بزرگوار ظاهر شد . آخر يكى از درويشان زبان گستاخى گشود كه : اى بزرگوار ! اولياى خداى « 6 » تعالى اهل كرم مىبودهاند و كوه كوه مكروهات را عفو مىكردهاند ، اين چگونه باشد كه حضرت تو از ذره گذر نكنى ، و معاف ندارى ؟ بزرگوار فرمود :
هامش
( 1 ) - ب : - و در پيش . . . به صفت
( 2 ) - ب : + تبارك و
( 3 ) - ب : نيت
( 4 ) - ب : - پير
( 5 ) - ب : آهى در سحرگاهى از دل پردرد بركشيد
( 6 ) - ب : + تبارك و