بزرگوار مشغول شد . تا صباح مىراند . وقت صبح به فرمان « 1 » رب العزة آفتاب طالع « 2 » از مشرق سعادت « 3 » طلوع كرد ، ديد كه شهر " كدك " در زير ريگ « 4 » ناپديد گشته ، به نوعى كه اثرى از شهر و از مردم شهر « 5 » نمانده . و از نباتات و اشجار « 6 » و حيوانات نيز نمانده . و اين مؤذن به جميع فرزندان خود به مدد بزرگوار ازين بلاى ناگهان خلاص شد . و بزرگوار به همان بيرون رفتن رفت ، و در الماتو قرار گرفت . و پنج سال و ده روز « 7 » آنجا بود ، « 8 » بعده سفر مكه اختيار كرد . به عنايت بىعلت بعد از يك سال توفيق يافت و در سعى صفا و مروه غايب شد . و به رجال الغيب جمع شد . اما در عالم ظاهر يكبار به " كدك " آمد و غايب شد . بعضى « 9 » از فرزندان مؤذن مانده بودند پنداشتند كه بزرگوار از عالم رفت ، به وفاتش مشهور ساختند . اما نه آن نوع است كه گمان بردهاند « 10 » .
شبى يكى در خواب ديد ، گفت : اى بزرگوار ! چه حكم دهيمت ؟ شيخ « 11 » گفت : مده و از اهل قبور .
آن بود كه به حكم خواب در موضع معينه در بلدهء كدك به فرمودهء حضرت بزرگوار قبر بستند . و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب « 12 » .
هامش
( 1 ) - ب : + حضرت
( 2 ) - ب ، ت : - طالع
( 3 ) - ب ، ت : - سعادت
( 4 ) - الف : - در زير ريگ
( 5 ) - ب ، ت : - شهر
( 6 ) - ب : - و اشجار
( 7 ) - ب : ماه
( 8 ) - ب : آنجا قرار گرفت
( 9 ) - ب : - بعضى
( 10 ) - ت : گمان نبردهاند
( 11 ) - ب : - شيخ
( 12 ) - ب : - و اليه المرجع و المآب