در آب ايستاد ، بعد از آن او را صاف ساخت « 1 » و در قدح چينى گرفت و اندك قند بر وى ضم كرد و بزرگوار را طلب كرد ، و به زور او را خورانيد . غرض اين بدبخت آن نبود كه ادراك او « 2 » زايل شود ، بلكه « 3 » مقصود آن بود كه آينهء دل آسمانصفت روشن رأى آن بزرگوار ، كه محل مشاهدهء عالم غيب است تيره شود ، و امور غيبيه در او « 4 » مرئى نگردد ، و از حال وى اطلاع نيابد ، و افشاى حال او نكند . و حال آنكه آن بىسعادت جهود بود ، و كسى او را نمىدانست ، حتى كه زنش خبر نداشت كه او جهود است .
اين همه ناسزا كه اين « 5 » بدبخت در حق اين بزرگوار كرد ازين « 6 » رهگذر بود . فى الواقع دل آن قدس سره العزيز چنان تيره شد كه در ادراك امورى كه از جلاى « 7 » بديهيات بود ، در مىماند . و مدتى برين گذشت تا بزرگوار دهساله شد . آنگاه به خود همراه ساخت كه از گلكارى خود « 8 » به او تعليم كند . هفت سال به گلكارى مشغول داشت « 9 » و هنرمند ساخت ، چنانى كه در آن شهر مثل او پيدا نبود .
روزى اين جهود نبود ، و بزرگوار تنها كار مىكرد . مرد سفيدريشى پيش وى آمد و پرسيد كه :
اى فرزند ! چند سال است « 10 » به اين امر مشغولى ؟ بزرگوار گفت : هفت سال است . باز پرسيد كه : درين مدت هيچ نتيجه ( اى ) ازين كار « 11 » ديدى ؟ بزرگوار گفت : اى بابا ! نتيجهء اين كار همين است كه گرسنه نمىمانم و برهنه نمىگردم . پير گفت : اى فرزند ! ما حصل « 12 » اين كار خود همين بوده است اين خود معلوم و ديگر اين هم معلوم است كه عمارت دنيا بىبنياد است تا چند « 13 » گل مىزنى عمارت « 14 » بىبنياد را ؟
اى فرزند ! اگر عقل دارى بدانكه از عمارت دنيا جز دنيا برنيايد ، و از دنيا غير از حسرت و ندامت چيز ديگر « 15 » برنخيزد . تا چند خانهء بىبنياد دنيا « 16 » را گل مىزنى و نقش و نگار مىكنى ؟ اگر هوش دارى مصلحت تو در آن است كه خانهء دين خود را « 17 » عمارت كنى و مزين سازى بهتر باشد ، زيراكه روز قيامت آمنا به و صدقنا سؤال از دين و ملت است ، نه از خانه و زينت . جهد كن و در وى كوش ! بزرگوار گفت :
اى پير ! معنى اين « 18 » سخن تو چيست كه فهم من كار نمىكند ؟ آن پير گفت : اى فرزند ! معنى اين سخن آن است كه در عبادت حق سبحانه و تعالى باشى كه آفريدگار تست ، و پيرويى شريعت نبى صلى الله عليه و سلم باش « 19 » كه راه حق است كه هرگز بطلان در وى ره نيابد ، و بيزار از راه باطل شوى كه الآن در وى ( اى ) و دل خود را متوجه سبحانه و تعالى سازى ، تا نظرگاه حق گردد . بزرگوار گفت : اى پير ! نيك
هامش
( 1 ) - ب : صاف كرد
( 2 ) - ب : + را
( 3 ) - ت : بلك
( 4 ) - الف ، ب : - در او
( 5 ) - ب : آن
( 6 ) - ب : اين رهگذر
( 7 ) - ب : از جمله بديهيات ، ت : از اجلاى بديهيات
( 8 ) - ت : خرد
( 9 ) - ب : مشغول بود
( 10 ) - ب ، ت : + كه
( 11 ) - ب : + خود
( 12 ) - ب : محاصل
( 13 ) - الف ، ت : چند كه
( 14 ) - الف ، ت : ديوار
( 15 ) - ب : - چيز ديگر
( 16 ) - ب : - دنيا
( 17 ) - ب ، ت : - را
( 18 ) - ب : - اين
( 19 ) - ب : نبى باش صلى الله عليه و سلم كه