طواف مشغول شد ، و طواف ادا كرد . تا اداى طواف صداهاى گوناگون شنيد . بعده مجاورت اختيار كرد .
دو سال مجاور مدينه بود ، و حاجى مكه « 1 » . ده حج به جاى آورد ، و چهل عمره ادا نمود و تحصيل تفسير و حديث كرد و كما هو اللائق به كمال رسانيد . بعد از آن اشارت شد و بشارت رسيد كه « 2 » : اى شهاب الدّين ! اكنون ترا به منزل پدر بايد رفت و درس تفسير و حديث بايد فرمود ، و بندههاى خداى تعالى را دعوت بايد كرد ، و ده سال آنجا نيز بايد بود ، آنگاه به ملازمت والده بايد رفت ، كه آن « 3 » عاجزه چشم در راه دارد ، و آتش فراق در دل ، و درد اشتياق در جان . آن « 4 » بود كه حضرت بزرگوار قدس الله « 5 » سره العزيز به رحمت و اشارت ، رو به جانب منزل پدر كرد و به شام تشريف آورد . دانشمندان شام بر آن بزرگوار جمع آمدند ، ديدند كه عجب دانشمند قوى است . همه شاگرد شدند . مدت ده سال معهود به اين دانشمندان درس فرمود و خلق خداى تعالى را دعوت كرد ، بعده سفر ملك هرات اختيار كرد ، و رسيد به ملازمت والده . ديد كه نور بصر از باصرهء والدهاش « 6 » زايل شده است ، دست برداشت و دعا كرد و دستهاى مبارك خود را به چشمان والدهاش ماليد . به قدرت الهى بفور « 7 » چشمان والدهاش بگشود ، ديد كه فرزندش شهاب الدّين است . سه بار از سر فرزندش گشت ، آنگاه به پاى مبارك او افتاد و گفت :
اى فرزند نور ديده ! اين چه بىرحمى بود كه درين بيست سال يكبار دلت بر من نسوخت ، و بر حال من مظلومه رحمت نيامد ؟ واى بر جان من ! كه « 8 » مدام در آتش فراق تو مىسوخت ، و تيغ اشتياق تو جگر بريان مرا پاره مىكرد . حضرت شيخ « 9 » را بر حال والدهاش رحم آمد و سخت گريست و گفت :
اى والده ! درويش ابن الوقت است ، و درويش « 10 » ابن الوقت را اختيار « 11 » در دست نيست « 12 » . من نيز عاجز بودم ، معذور فرماى ، كه اين همه از خدمت و ملازمت تو فرار نمودم . اكنون آمدم به ملازمت تو تا باقى عمر را غنيمت شماريم .
دو روز برين گذشت . خواجه عمر قدس سره العزيز شنيد كه هماى سعادت بر سر ملك هرى سايه افكند . فى الحال برخاست . با وجود پيرى عصا به دست گرفت « 13 » ، به دغدغهء آنكه در زير بال آن هماى « 14 » فرخنده طالع « 15 » منزل گيرد . به صد هزار رنج رسيد به ملازمت آن هماى عنقا صفت ، و افتاد به
هامش
( 1 ) - ب : - حاجى مكه
( 2 ) - ب ، ت : - كه
( 3 ) - ب : - آن
( 4 ) - ب : او
( 5 ) - ب : - الله
( 6 ) - الف ، ت : - والدهاش
( 7 ) - ب ، ت : بالفور
( 8 ) - ب : - كه
( 9 ) - ب : بزرگوار
( 10 ) - ب : - ابن الوقت . . . درويش
( 11 ) - ب : + كردن
( 12 ) - ب : دست تست
( 13 ) - ب : پيرى به دست عصا ناگرفته
( 14 ) - ب : + آسمانفرساى
( 15 ) - ب : فال