ذوق بر وى غالب آمد كه بههيچوجه محافظت احوال خود نتوانست كرد . برخاست و به سماع درآمد .
آن مقدار سماع كرد كه « 1 » آبها از تن مبارك او روان شد و در سماع خود هميشه مىگفت :
« أَنْتَ وَلِيِّي
« 2 »
فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ »
[ اليوسف : 101 ] . آخر كلام حضرت بزرگوار همين آيت بود و بعد ازين هيچ نگفت و ساكت گشت و ساكن شد . ديدند كه جان به حق تسليم كرده است . بلاتأخير به طهارت آن قدس سره مشغول شدند و غسل كردند و صد و بيست هزار فرشته به صورت آدم پيدا شدند . و نماز آن بزرگوار را ادا كردند و دفن كردند . و جماعت ابدال تا سه روز در سر خاك « 3 » آن بزرگوار بودند ، بعد از آن متفرق شدند . در همان شب يكى از درويشان كه غايبانه تربيت آن بزرگوار به او متعلق شده بود ، كه منزل او در گجرات 34 بود و نام او مسعود ، « 4 » در خواب ديد كه حضرت شيخ به رجال الغيب پيوسته در عالم ملكوت سير دارد . فرياد كرد كه « 5 » : اى شيخ ! غالبا رخت از عالم ناسوتى برداشتى كه در عالم لاهوتى به رجال الغيب در سير مىبينمت ؟ حضرت شيخ فرمود :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
درويش پرسيد كه : اى بزرگوار ! احوال چگونه شد ؟ شيخ گفت : احوال را در منزل بايد پرسيد ، الآن فرصت نيست . درويش بيدار شد و به خود آمد و گفت : اى مسعود ! هماى « 6 » سعادت و سيمرغ قاف قربت از آشيان تن پرواز كرده و قفص تهى ساخته است « 7 » كه با مرغ آبيان بحر الوهيت پرافشانى دارد « 8 » و بلبلان شوريدهحال كه در ظل هماى مكرمت سايهپرور او پرورش مىيافتند ، محروم از گلشن باغ او گشتند ، به تخصيص اين زاغ پرشكسته به كجا تواند رسيد ؟ و آن كلام بزرگوار دال برين است كه به طواف مرقد شريف و منزل لطيف آن بزرگوار بايد رفتن « 9 » ، اما عجب حالى شد كه منزل آن بزرگوار پرسيده نشد « 10 » كه كجاست تا مشرف شوم و وصيت بجاى آرم ، و بيراه و راهبر چگونه توان رفتن ، تا فرمان آن بزرگوار بجاى آرم ؟ درين انديشه بود كه باز خواب غلبه كرد ، مىبيند كه حضرت شيخ قدس الله تعالى روحه و طيب الله مرقده باز پيدا شد و گفت : اى مسعود ! چه انديشه دارى ؟ درويش گفت : اى بزرگوارا ! انديشه اين داشتم كه فرمان بجاى آرم ، اما در فكر راه و يافتن منزل حيران بودم . بزرگوار گفت : اى مسعود ! غم مخور كه با وجود « 11 » همچنين عمران راهبر « 12 » داشته باشى ، چه غم مىخورى ؟ برخيز و رو به راه كن . درويش بهفور « 13 » بيدار شد ، برخاست و طهارت كرد و
هامش
( 1 ) - ب : - كه
( 2 ) - ب : - ولى
( 3 ) - ب : سه روز بسر خاك
( 4 ) - ب : + بود
( 5 ) - ب : - كه
( 6 ) - ب : همان
( 7 ) - ب : ساختهاند
( 8 ) - ب : - پرافشانى دارد
( 9 ) - ب : بايد يافتند
( 10 ) - ب : پرسيده شد
( 11 ) - ب : + آنكه
( 12 ) - ب : - راهبر
( 13 ) - ب ، ت : بالفور