تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1454

مساهمون:

ص١٤٥٤
رجال خليفه ، نيز بودند ، گفتم : فدايت شوم ، والى ما مردى است كه شما اهل بيت ( عليه السلام ) را دوست دارد و من به دفتر او ماليات بدهكارم ، اگر صلاح بدانيد نامه اى بنويسيد كه به من ارفاق كند . امام ( عليه السلام ) فرمودند : من او را نمى شناسم ، گفتم : فدايت شوم ، او همانطور است كه گفتم : از دوستان شماست ، نامهء شما به حال من بسيار مفيد خواهد بود ، امام ( عليه السلام ) ورقى به دست گرفت و نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، آورندهء نامه من ، از تو مذهب خوبى نقل كرد ، از حكومت تو ، فقط كار نيك براى تو مى ماند ، به برادرانت نيكى كن ، بدان خداى تعالى از اندازهء ذرهء و خردل هم از تو سؤال خواهد كرد . آن مرد گويد : چون وارد سجستان شدم ، به حسين بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام ( صلوات الله عليه ) نامه اى براى او آورده اند . والى در دو فرسخى شهر ، خودش را به من رسانيد ، نامه را به او دادم ، گرفت و بوسيد و آن را بر روى چشم خويش گذاشت . گفت : حاجتت چيست ؟ گفتم : در دفتر تو ماليات بدهكارم ، لطفا آن را از ديوان محو فرمائيد و گفت : مانعى نيست تا من بر سر كار هستم ديگر ماليات مده ، بعد گفت : خانواده ات چند نفر است ؟ گفتم : فلان تعداد ، دستور داد به خود من و آنان احسان كردند و تا او زنده بود ديگر ماليات ندادم ، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى كرد " . ( 1 ) 3 . احسان به وكيل : ابراهيم بن محمد وكيل امام جواد ( عليه السلام ) در أخذ وجوهات شرعيه ، مبلغى به محضر امام ( عليه السلام ) حواله كرد ، آن حضرت در جواب وى نوشت : حساب رسيد ، خدا از تو قبول فرمايد و از آنها راضى باشد و آنها را در دنيا و آخرت ، با ما محشور گرداند ، از دينارهاى حواله شده فلان قدر و از لباسهاى ارسالى ، فلان قدر براى تو فرستادم ، خدا آنها را براى تو مبارك
هامش
1 . كافى ج 5 ، ص 111 ، كتاب المعيشة باب عمل السلطان وجوائزهم .