بود 33 ، حاد الفراسه بوده ، به نشابور آمد به ابو عثمان 34 حيرى .
7 - روزى با حفص نشسته بود در نشابور ، شاه شجاع بر سر وى 35 باز ايستاد با قبا ، از وى 36 چيزى پرسيد . با حفص بازنگرست 37 ، او را ديد با قبا ، گفت : به خداى كه 38 تو شاهى ، گفت : من شاهم ؟ در آن سؤال به جاى آورد كه شاهايد 39 ، دانست كه آن سؤال جز ازو نداند كرد 40 . گفت : با قبا . شاه گفت : وجدنا فى القبا ما طلبنا فى العبا . در قبا بيافتيم آنچه در عبا بنهيافتيم 41 .
8 - و انشدنا الامام لنفسه :
وجدتكم قبل الوجود ، بنا * صح الوجود ، و ما اغنانى الطلب 42
9 - شيخ الاسلام گفت كه : شاه چهل سال بنهخفته بود بر طمع وقتى ناگاه 43 فرا خواب شد . حق تعالى را به خواب ديد ، بيدار شد ، اين بيت بگفت 44 :
رأيتك فى المنام سرور عينى * فاحببت التنعس و المناما 45
پس از آن پيوسته 46 همىخفتى ، يا وى را خفته يافتندى يا در طلب خواب .
للمجنون 47 :
و انى لأستنعس و ما بى نعسة 48 * لعل خيالا منك يلقا خياليا 49
10 - شيخ الاسلام گفت كه : روزى شاه در مسجد زيركان نشسته بود . درويشى بر پاى خاست دو من نان خواست 50 . كس 51 فرا نمىداد . شاه گفت : كيست كه اين پنجاه 52 حج من بخرد به دو من نان و بدين درويش دهد ؟ فقيهى بود آنجا 53 نشسته نزديك وى ، آن را بشنيد گفت : ايها الشيخ ، استخفاف با شريعت 54 ؟ گفت هرگز كس رام نديدم ، خود رام نديدم و قدر ننهادم تا كردار خود را قيمت كى نهم 55 .
11 - قال شاه الكرمانى : من غض بصره عن المحارم 56 و امسك نفسه عن الشهوات ، و عمر باطنه بدوام المراقبة 57 و ظاهره باتباع السنة ، و تعود نفسه اكل الحلال ، لم تحظ له فراسة 58 .