تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
پيرمرد از شنيدن اين كلمات ساكت ماند و از سخنان خويش پشيمان شد و گفت : " شما را به خدا قسم ، آيا اين آيات در قرآن در شأن شماست ؟ " فرمود : " آرى ، به خدا قسم ، به حق جدم رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) كه اين آيات در حق ماست " . پيرمرد گريست و عمامهء خود را بر زمين زد و سر به سوى آسمان برداشت و گفت : " خدايا ! به سوى تو از دشمنان آل محمد ( ص ) ، از آدمى و پرى بيزارى مىجويم " . پس از آن به حضرت سجاد ( عليه السلام ) گفت : " آيا توبهء من قبول مىشود ؟ " فرمود : " آرى . اگر توبه كنى ، خداوند قبول مىكند و تو با ما هستى " . پيرمرد گفت : " من توبه كردم " . چون داستان اين پيرمرد به گوش يزيد بن معاويه رسيد ، دستور داد او را كشتند .

مجلس يزيد

راوى مى گويد : پس از آن ، زنان و بازماندگان اهل بيت حسين ( عليه السلام ) را در حالى كه به ريسمانها بسته شده بودند به مجلس يزيد وارد نمودند . چون با آن حال در مقابل يزيد ايستادند ، على بن حسين ( عليه السلام ) فرمود : " يزيد ! تو را به خدا قسم مى دهم ، چه گمان مى برى به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اگر ما را با اين حال ببيند ؟ " يزيد دستور داد ريسمانها را بريدند . سپس سر حسين ( عليه السلام ) را مقابل او نهادند و زنها را پشت سر او جاى دادند كه آن سر مقدس را نبينند . ولى على بن حسين ( عليه السلام ) آن را ديد . پس از آن حادثه هرگز غذاى گوارا نخورد . چون نگاه زينب بر آن سر بريده افتاد ، دست برد و گريبان خود را پاره كرد و با صداى اندوهناكى كه دلها را مىلرزاند گفت : " اى حسين جان ! اى حبيب رسول خدا ! اى فرزند مكه و منا و اى فرزند فاطمهء زهرا ! اى فرزند دختر محمد مصطفى ! " راوى مى گويد : زينب ( س ) تمام كسانى را كه در مجلس بودند ، به گريه انداخت ، در حالى كه يزيد ( لعنة الله عليه ) ساكت بود . در اين موقع زنى از بنى هاشم كه در خانهء يزيد بود ، براى حسين ( عليه السلام ) شروع به گريه و ناله