فصل دوازدهم حافظ و معاصرانش
يكى از تجارب دلنشين سفر به ايران ديدار از شيراز و باغ دلگشايى است كه آرامگاه حافظ در آن جاى دارد ؛ وارد آرامگاه كه مىشوى بالاچين مرمرينى را مىبينى كه سنگ قبر را پوشانده و بعضى از اشعار حافظ با خط زيباى نستعليق روى آن حك شده است ؛ ديوان حافظ را بر سبيل تفأل ( سنّت ديرينهاى كه قرون متمادى ادامه يافته ) مىگشائى . در همين لحظه است كه ابيات دلانگيز « آخرين شاعر كهن » تركيه ، يحيى كمال بياتلى ( 1958 - 1881 م . ) در ذهنت حضور مىيابد كه با بهرهگيرى از مفهوم محورى حافظ ، كلمهء رند ، شعر رندلرين اولومو ( مرگ رندان ) را سروده :
در باغ بقعه حافظ گل سرخى است * كه هرروز با رنگى خونبار چهره مىگشايد
شباهنگام بلبلى تا صبحدم مىنالد * با نوائى كه شيراز كهن را در انسان زنده مىكند
مرگ براى رندان ، سرزمين آرام بهارى است * و سينه آنها همچون آتشكدهاى است كه مدام مىسوزد . . . براى سالها
و بر گور او كه در ميانهء سروهاى ناز آرميده * گل سرخى هر صبحدم مىشكفد و بلبلى هر شبانگاه مىنالد
شيراز در تاريخ اسلام همواره كانون مهمّ علم و معارف و عرفان و شعر بود . شيراز عليرغم تغييرات مكرر حكومتها ، جنگهاى متوالى و دشمنى جانسوز حكام آن همچنان شكوهمندانه سنّت ديرينه و ديرپاى فرهنگى خود را حفظ مىكرد . ترديدى نيست كه در سده هشتم / چهاردهم در