( شيعيان ) بيرون رفت تا به بغداد رسيد و آشنايى از اهل هند نيز همراه او بود .
عمرى مىگويد ، غانم به من گفت :
من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم ، و رفتم تا به عباسيه « 1 » رسيدم ، و مهياى نماز شدم و نماز گزاردم و دربارهء آنچه در جستجويش بودم ، مىانديشيدم كه ناگهان شخصى نزد من آمد و گفت :
آيا تو فلانى هستى ؟ و نام هندى مرا صدا زد .
گفتم : آرى .
گفت : سرورت تو را مىخوانند ، ايشان را اجابت كن .
به همراه او به راه افتادم و او مرا از كوچهاى به كوچهء ديگر مىبرد تا آنكه به خانه و باغى رسيد و آنجا حضرت صاحب الزمان عليه السّلام را ديدم كه نشستهاند و به لغت هندى فرمودند :
فلانى ، خوش آمدى ؛ حالت چطور است ؟ و فلان اشخاص كه از آنها جدا شدى چطور بودند ؟ و تا چهل نفر برشمردند و از يكيك آنها احوالپرسى كردند . سپس از آنچه در ميان ما گذاشته بود ، به من خبر دادند و همهء اينها به زبان هندى بود . سپس فرمودند :
آيا مىخواستى با اهل قم حج بگزارى ؟
عرض كردم : آرى ، سرورم ! امام عليه السّلام فرمودند :
امسال با آنها حج مگزار و برگرد ، و سال آينده به حج برو .
سپس كيسهء پولى را كه مقابلشان بود ، پيش من گذاردند و فرمودند :
هامش
( 1 ) . عباسيه روستايى در نهر الملك است .