در تقسيم آن ستم كرده است ، زيرا سهم خود را با پيمانهء تمام برداشته اما سهم زارع را با پيمانهء ناتمام داده است . « 1 »
مولاى ما فرمودند : فرزندم ، راست گفتى .
سپس به احمد بن اسحاق فرمودند :
همه را بردار و به صاحبانش برگردان و يا سفارش كن كه آن را به صاحبانش برگردانند كه ما را به آن حاجتى نيست ، و جامهء آن عجوز را بياور . « 2 »
احمد گفت : آن لباس در جامهدانى بود كه من فراموشش كردهام . چون احمد بن اسحاق رفت تا آن لباس را بياورد ، امام عليه السّلام به من نظر نمودند و فرمودند :
تو براى چه آمدى ؟ « 3 »
عرض كردم : احمد بن اسحاق مرا به ديدار مولايمان تشويق كرد .
فرمودند : و مسائلى كه مىخواستى بپرسى ؟ « 4 »
گفتم : مولاى من ، آن مسائل نيز به حال خود باقى است .
فرمودند : از نور چشمم بپرس ؛ « 5 » ( و به فرزند گرامىشان اشاره نمودند ) .
هامش
( 1 ) . لأنّها من ثمن حنطة جاف صاحبها على أكّاره في المقاسمة ، و ذلك أنّه قبض حصّته منها بكيل واف و كان ما حصّ الأكّار بكيل بخس .
( 2 ) . يا أحمد بن اسحاق أحملها بأجمعها لتردّها أو توصي بردّها على أربابها فلا حاجة لنا في شىء منها ، و ائتنا بثوب العجوز .
( 3 ) . ما جاء بك يا سعد ؟
( 4 ) . و المسائل الّتى أردت أن تسأله عنها ؟
( 5 ) . فسل قرّة عينى .