نيازى هست ، ديگر حجر و يارانش را بر من بازنگردان .
يزيد بن حجيّه آمد تا در عذراء بر آن جمع گذر كرد و گفت :
اى مردان ، به خدا سوگند ، من ديگر راهى جهت آزادى و تبرئهء شما جز كشتن نمىبينم ، چرا كه دستور دارم شما را به قتل برسانم . پس كارى بكنيد كه نفع و سود شما در آن باشد و من بتوانم در آزادى شما سخن بگويم .
حجر گفت : به معاويه بگو ما بر بيعت خود پايداريم و هرگز آن را نخواهيم شكست .
فقط كسانى بر عليه ما شهادت دادهاند كه دشمنان و بدانديشان بودند .
يزيد تميمى خود را به معاويه رساند و اظهارات حجر را به او اطلاع داد . معاويه گفت :
در نظر ما زياد راستگوتر از حجر است . عبد الرحمن بن ام حكم ثقفى و به روايتى عثمان بن عمير ثقفى گفت : بند از بند او جدا كن . معاويه به دو گفت : زحمت لازم نيست .
مردم شام به راه افتادند و ندانستند كه معاويه و عبد الرحمن چه گفتند ، نزد نعمان بن بشير رفتند و سخن پسر ام حكم را به او گفتند . نعمان گفت : همگى كشته شدند .
عامر بن اسود عجلى به عذراء آمد و مىخواست احوال آن دو مرد را كه زياد با او فرستاده بود تا به حجر و يارانش بپيوندند ، به معاويه بگويد . وى آهنگ معاويه داشت كه بر حجر گذشت و وى كه در بند مىلنگيد ، برخاست و به طرف او رفت و گفت : اى عامر ، از قول من به معاويه بگو كه خونهاى ما بر او حرام است . به او بگو كه به ما امان دادهاند و ما با او در صلح و آشتى هستيم ، از خدا بترسد و در كار ما نيك بنگرد ، و اين سخن را چند بار تكرار كرد .
همينكه عامر به حضور معاويه رسيد ، گزارش آن دو مرد را به عرض رساند و سپس يزيد بن اسد بجلى بهپا خاست و براى آن دو مرد طلب عفو و بخشش كرد . جرير بن عبد اللّه هم ضمن نامهاى دربارهء اين دو مرد نوشته بود : اين دو نفر از خاندان من و از هواخواهان نيكانديش تو هستند كه سخنچين بدگمانى دربارهء آنها نزد زياد سخنچينى كرده است . اين دو از كسانى هستند كه هرگز در اسلام كار ناشايستى نكردهاند و عمل خلافى عليه خليفه انجام ندادهاند و اين بايد نزد امير مؤمنان سودمندشان افتد . معاويه به
الغدير ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٦٥