كسى كه خدا پيروى از او را واجب شمرده و او را پاك داشته و به پاكى ستوده است ، مستوجب حبس و قتل است ؟ من نمىدانم . آن ناپاكزاده و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است ، حقيقت امر را نيك مىدانند ، ليكن خصومت و دشمنى با صاحب ولايت كبرى وادارشان كرده كه خون هركس را كه به خدا روى آورده و نكوكارى پيشه كرده است ، بريزند . سرانجام كارها به سوى خداست .
قبيصة بن ضبيعه
زياد رئيس شهربانى خود شدّاد بن هيثم را مأمور كرد كه قبيصه پسر ضبيعه پسر حرملهء عبسى را دستگير نمايد . او با گروهى از مأموران به قبيلهء قبيصه رفت و وى را فراخواند . قبيصه شمشيرش را به دست گرفت و ربعى بن حراش بن جحش عبسى و مردانى از قبيلهاش پيش او آمدند تا همگى با فرستادهء زياد بجنگند . فرستادهء زياد گفت :
اى قبيصه ، خون و مالت در امان است ، چرا مىجنگى ؟ اصحابش به او گفتند : حال كه ترا امان دادهاند ، چرا مىجنگى و ما را هم به جنگيدن وادار مىكنى ؟ گفت : واى بر شما ! اگر آن ناپاكزاده بر من دست يابد ، هرگز رهايى از او ممكن نيست و سرانجام ، مرا مىكشد .
اهل قبيله گفتند : چنين نيست . آنگاه وى دست خود را در دست مأموران نهاد و آنها او را نزد زياد آوردند . زياد گفت : بشتابيد و كار او را تمام كنيد و مرا آسوده خاطر سازيد .
چگونه مىتوان كسى را آزاد گذاشت كه فتنهها برمىانگيزد و بر فرمانروايان حمله مىكند ؟ قبيصه گفت : من فقط بدان جهت كه امانم دادند ، نزد تو آمدم . زياد گفت : او را به زندان بيندازيد و سرانجام با ياران حجر كشته شد .
عبد اللّه بن خليفه
زياد ، بكير بن حمران احمرى را فرستاد تا عبد اللّه بن خليفهء طائى را دستگير كند ، چرا كه او را با حجر ديده بود . احمرى با گروهى به جستجوى او پرداختند ، تا او را در مسجد عدى بن حاتم يافتند و از آنجا بيرون كردند . وقتى كه مىخواستند او را نزد زياد بياورند ،