شرح
اين دليل دوم است . در اين دليل از طريق عدم انطباق خواص تقابلهاى چهارگانه بر واحد و كثير استدلال مىكنند كه تقابل واحد و كثير از سنخ تقابل مصطلح نيستند ؛ زيرا در تقابل تناقض و عدم و ملكه يك طرف تقابل ، امر عدمى است و واحد و كثير هر دو طرف آن ، وجودى هستند . پس واحد و كثير از اين دو قسم خارج مىباشند .
همچنان كه واحد و كثير از سنخ تقابل تضايف نيز نمىباشند ؛ زيرا در تضايف ميان دو طرف از نظر وجود و عدم يا قوّه و فعل تكافؤ و برابرى حاصل است . اگر يكى از متضايفان موجود بود ، ديگرى هم بايد موجود باشد و اگر يكى معدوم بود ديگرى هم بايد معدوم باشد . اما در واحد و كثير مطلب چنين نيست . اين طور نيست كه اگر يك چيز واحد بود ، حتماً كثير هم بايد باشد و بالعكس . يا اگر مفهوم واحد متحقق است مفهوم كثير هم تحقق داشتهباشد .
و خاصيت تضاد نيز بر واحد و كثير منطبق نيست ؛ زيرا غايت خلافى كه بين متضادين شرط بود در واحد و كثير يافت نمىشود . مثلًا نمىتوان گفت بين عدد يك و عدد ده ، غايت خلاف وجود دارد ؛ زيرا بالاتر از عدد ده هم عددى وجود دارد ؛ تا مقابل با عدد يك قرار گيرد . از اين رو ، غايت خلاف بين واحد و كثير وجود ندارد .
پس اين دو از سنخ متضادين هم نيستند .
حال كه اين دو داخل در هيچ يك از اقسام تقابل نيستند ؛ معلوم مىگردد ميان اين دو تقابل وجود ندارد ؛ گرچه تغاير وجود دارد .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢١