مقولهء عرضى مانند سياهى با سفيدى كه اين دو از مقولهء كيف مبصر هستند متصور است .
بديهى است ميان ماهيت سياهى و سفيدى مطاردهء ذاتى وجود دارد و اين دو در يك جنس قريب كه مفهوم لونيت باشد اشتراك دارند . طبعاً به واسطهء فصول خود يكديگر را طرد مىنمايند .
اما اگر اشتراك فقط در جنس بعيد بود مانند انسان و شجر كه در جنس بعيد كه جوهر باشد اشتراك دارند ، چنين مطاردهاى ميان آنها واقع نمىشود . پس تضاد به سبب استقرا و پژوهشى كه در ميان ماهيات جوهرى انجام گرفته است فقط در قلمرو دو نوع كه در جنس قريب اشتراك دارند ، واقع مىشود . علاوه بر استقرا و طرد ذاتى دو ماهيت فقط در قلمرو دو نوعى رخ مىدهد كه اشتراك در جنس قريب دارند . ساير ماهيات گرچه مغاير يكديگرند ، اما مطاردهء ذاتى ندارند .
اشكال بر استقلال احكام فصل و جواب از آن
متن
ولا يرد عليه : أنّ الفصلَ ، لكونه جزء الماهيّة . . . من الكيفيّات النفسانيّة .
ترجمه
اشكال نشود كه فصل به دليل آن كه جزء ماهيت است استقلالى در حكم ندارد و حكم از آنِ نوع مىباشد . پاسخ اين اشكال اين است كه فصل از نظر تحصل عين نوع است . لذا حكم آن دقيقاً حكم نوع مىباشد .
مضافاً به اين كه ميان اجناس عالى از مقولات عشر تضاد واقع نمىشود ؛ زيرا امكان جمع بيش از يكى از آنها مانند كم و كيف و ساير اعراض در جوهر واحد جسمانى وجود دارد . و نيز تضادى ميان بعض اجناس متوسطى كه واقع تحت بعضى مقولات مىشوند با بعض اجناس ديگر كه واقع تحت مقولهء ديگر مىشوند وجود ندارد . همچنان كه تضادى ميان انواع