در قيامت عليه آنان گواه خواهد بود ( 159 ) .
به خاطر ظلمى كه از ناحيه همينها كه در يهوديت خود تعصب ورزيدند سر زد ، ما چيزهايى را كه قبلا برايشان حلال و طيب بود بر آنان حرام كرديم و نيز به خاطر اينكه با تلاش بسيار از راه خدا جلوگيرى مىكردند ( 160 ) .
و ربا مىگرفتند با اينكه از آن نهى شده بودند و اموال مردم را به ناحق مىخوردند و ما براى كفر پيشگان از آنان عذابى دردناك آماده كردهايم ( 161 ) .
اما آنهايى كه علم در دلهاشان رسوخ يافته بود و داراى ايمان واقعى بودند از آنجايى كه همين ايمان واقعى وادارشان مىكند به اينكه بدانچه به تو نازل شده و آنچه قبل از تو به عيسى نازل شده بود ايمان بياورند و نيز نماز بخوانند و زكات بدهند و به خدا و روز قيامت ايمان آورند ، لذا ما به زودى اجرى عظيم به آنان خواهيم داد ( 162 ) .
ما به تو وحى كرديم ، همانطور كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و به داود زبور داديم ( 163 ) .
و پيامبرانى كه قبلا سرگذشتشان را برايت سرائيديم و پيامبرانى كه داستانشان را برايت نگفتهايم و از آن ميان خدا با موسى به نحوى ناگفتنى سخن گفت ( 164 ) .
به فرستادگانى نويد بخش و بيمرسان وحى كرديم تا مردم بر ضد خدا دستاويزى نداشته باشند ، آرى عزت و حكمت وصف خدا است ( 165 ) .
پس اينكه از تو مىخواهند كتابى از آسمان برايشان نازل كنى مردود است و خدا شهادت مىدهد به اينكه كتابى كه به تو نازل كرده به علم خود نازل كرد ، ملائكه نيز شهادت مىدهد و خدا براى شهادت دادن بس است ( 166 ) .
خوب با اينكه قرآن از ناحيه خدا است و از سنخ وحيى است كه به ساير انبيا مىشد معلوم است كه كسانى كه باز كفر بورزند و از راه خدا جلوگيرى كنند ، به چه ضلالت دور از نجاتى گرفتار شدهاند ( 167 ) .
آرى كسانى كه كفر ورزيدند و ستم كردند خدا هرگز در صدد آمرزش آنان و اينكه به راهى هدايتشان كند نيست ( 168 ) .
الا طريق جهنم كه در آن هميشه باقى مىمانند ، و اين كار براى خدا آسان است ( 169 ) .
بيان آيات
اين آيات سؤالى را كه اهل كتاب از رسول خدا ( ص ) كردهاند بازگو مىكند و آن اين بوده كه خداى تعالى كتابى را از آسمان بر خود آنان نازل كند ، چون آنها با نزول قرآن به وسيله وحى جبرئيل آن هم آيه آيه و تكه تكه قانع نشده بودند و خواستند تا كتابى در بسته مانند مرغى از هوا به سوى آنان پائين آيد و سپس به جواب آنان پرداخته مىفرمايد :
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 210
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٠