ترجمه
اما ادعاى اينكه لفظ موجود در عرف لغت بر چيزى اطلاق مىشود كه ذاتى داشته باشد كه معروض وجود واقع شود ، و لازمهء آن استعمال ، اين است كه وجود ( چون ذاتى كه معروض وجود باشد ، ندارد ) غير موجود باشد ، سخن صحيحى نيست ؛ زيرا اين استعمال بر فرض صحّت ، يا يك استعمال لغوى است يا به غلبهء استعمال بر مىگردد . و حقايق فلسفى ( از جمله اطلاق موجود بر نفس وجود ) تابع استعمال الفاظ نيست .
و همانطور كه پيشتر گذشت « 1 » وجود ، يك حقيقت خارجى دارد كه خودش براى خودش ثابت است . بهمنيار در كتاب تحصيل گفته است : « خلاصه آنكه حقيقت وجود ، در خارج است نه غير آن .
چگونه در خارج نباشد چيزى كه حقيقت آن ، چنين است « 2 » ! ( يعنى واقعيت اشياء به او قائم است . ) »
شرح
بديهى است كه بحث لغوى جايگاهى دارد و بحث فلسفى جايگاهى ديگر . مرز بحث لغوى فراتر از وضع يك اصطلاح براى يك معناست . اما اينكه آن معنا داراى چه موقعيتى است ، آيا اصيل است يا اعتبارى ، اين ديگر مربوط به لغت نمىشود . لغت مىگويد وجود ، مرادف با « هست » مىباشد . اما اينكه وجود ، اصيل است يا ماهيت ، اين در علم ديگرى بايد بحث شود . و متكفّل احكام كلى وجود ، فلسفه است و در اين علم ، بحث از اصالت به ميان مىآيد . پس بحث ، يك بحث فلسفى است ، نه لغوى .
در اين اشكال مدعى مىگويد : كلمهء موجود در استعمال لغوى يا در استعمال عرفى اطلاق مىشود بر ماهيتى كه وجود بر آن عارض شده است . و چون وجود ، ماهيت ندارد كه معروض وجود واقع شود ، پس كسى نمىتواند بگويد كه وجود ، موجود است .
هامش
( 1 ) . التحصيل ، ص 281
( 2 ) . در مقدمه ذيل سخن وى ؛ وقد تبيّن بما تقدّم اولًا