در پاسخ گفته مىشود ، مراد آن است كه براى ممتنع ، حقيقت عينى وجود ندارد ، تا علم به آن تعلق گيرد . حتى چيزى را كه ممتنع بالذات فرض مىكنيم و بر آن به امتناع حكم مىنماييم ، به حمل اولى ممتنع مىباشد و محكوم به امتناع هست . اما به حمل شايع ، صورت علمى و ممكن و موجود است .
شرح
حاصل اشكال اين است كه چرا مىگوييد كه ما نمىتوانيم ممتنع را ادراك كنيم ؛ مگر فرض آن و اخبار از آن ، چيزى جز تعقل آن است ؟ وقتى ما مفهوم اجتماع ضدين را تعقل مىكنيم اين بدان معناست كه ما مفهوم ممتنع را مىتوانيم ادراك كنيم .
مؤلف در پاسخ مىگويند : سخن ما به اين معناست كه ممتنع ، يك هويت واقعى ندارد تا عقل بتواند به آن پى ببرد ؛ زيرا بطلان و نيستى واقعيت ندارد . پس ، عدم تعقل آن به انتفاى موضوع تعقل است . و اگر مىگوييم : فلان چيز ممتنع است ، حكمِ به امتناع به حمل اولى است ؛ يعنى « الممتنع بما أنّه ممتنع ، ممتنعٌ » . اما به عنوان يك مفهومِ موجود در ذهن - يعنى به حمل شايع - موجودى از موجوداتِ علمى و ممكن الثّبوت مىباشد .
دفع شبههء تناقض
متن
وهذا نظير ما يُقال فى دفع التناقض . . . الأوّلىّ الذى هو موجودٌ ممكنٌ ذهنىٌّ .
ترجمه
اين ( يعنى حكم به امتناع و امكان در ممتنع بالذات ) نظير مطلبى است كه در دفع تناقض موجود در جملهء « المعدوم المطلق لا يُخبَر عنه » گذشت - كه دلالت مىكند بر نفى اخبار از معدوم مطلق در حالىكه همين بعينه اخبارى از آن است - براى دفع آن تناقض مىگويند كه نفى اخبار از معدوم مطلق