ديگرى ماهيت انسان . و اين محال است كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد . يا به عبارت ديگر دو ماهيت ، قائم به يك وجود باشد .
* قوله : طارداً للعدم عن شىء آخر ؛ يعنى علم طرد مىكند عدم علم را از موضوع خود كه انسان باشد .
* قوله : لالعدم ماهية ذلك الشىء الآخر ؛ يعنى وجود علم طرد نمىكند عدم انسان را . عدم انسان را وجود خود انسان طرد مىكند . بلكه وجود علم ، جهل را كه عدم علم است طرد مىكند .
* قوله : له نوع من المقارنة له ؛ يعنى براى عرَض كه علم باشد مقارنت و همراهى با موضوع خود كه انسان باشد ، حاصل است .
دليل بر وجود لغيره
متن
والحجّة على تحقّق هذا القسم . . . وذلك هو المطلوب .
ترجمه
دليل بر تحقق اين قسم يعنى وجود لغيره ، وجودات اعراض است ؛ زيرا هر يك از آنها همانطور كه از ماهيت خود ، عدم را طرد مىكنند ، نحوه عدمى را از موضوع خود كه آن عدم ، زايد بر آن موضوع مىباشد طرد مىكنند .
همچنين ، صورتهاى نوعيهاى كه قائم به ماده هستند آنها هم براى مواد خود حاصلند و به سبب اين حصول از مواد خويش ، نه عدم ذاتى مواد را ، بلكه نقص جوهرى مواد را - كه مواد با طرد اين نقص ، تكميل مىشوند - طرد مىكنند . و مراد از اينكه گفته مىشود : « وجود عَرَض ، نعت بخش و لغيره است » همين است .
مقابل وجود عَرَض ، وجود لنفسه است كه فقط عدم را از حريم ماهيت خود طرد مىكند ، مانند وجود انواع تامهء جوهرى ، چون انسان ، فرس و غير اين دو .