اينجاست كه كلمات دلنشين ، اشعار نغز و شيواى مولانا ( قدس سره ) ، آن عارف سوختهجان رازدان ، به دل مىنشيند كه مىگويد : « 1 »
اسب خود ران اى رسول آسمان * در ملولان منگر و اندر جهان
فرخ آن تركى كه استيزه نهد * اسبش اندر خندق آتش جهد
گرم گرداند فرس را آنچنان * كه كند آهنگ اوج آسمان
چشم را از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشيمانى رسد منعش كند * آتش اول در پشيمانى زند
خود پشيمانى نرويد از عدم * چون ببيند گرمى صاحب قدم
راز جز با رازدان انباز نيست * راز اندر گوش منكر راز نيست
ليك دعوت وارد است از كردگار * با قبول و ناقبول او را چكار ؟
نوح نهصد سال دعوت مىنمود * دم به دم انكار قومش مىفزود
هيچ از گفتن عنان واپس كشيد ؟ * هيچ اندر غار خاموشى خزيد ؟
گفت از بانگ و علالاى سگان * هيچ واگردد ز راهى كاروان ؟
يا شب مهتاب از غوغاى سگ * سست گردد بدر را از سير تك ؟
مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هركسى بر خلقت خود مىتند
چونكه نگذارد سگ آن بانگ و الم * من مهم سيران خود را كى هلم
چونكه سركه سركگى افزون كند * مر شكر را واجب افزونى بود
قوم بر وى سركهها مىريختند * نوح را دريا فزون مىريخت قند
زاغ در زر نعرهء زاغان زند * بلبل از آواز خود كى كم كند ؟
پيرو پيغمبران شو ره سپر * طعنهء خلقان همه بادى شمر
آن خداوندان كه ره طى كردهاند * گوش با بانگ سگان كى كردهاند
مه فشاند نور و سگ وعوع كند * سگ ز نور ماه كى مرتع كند
شبروان و همرهان مه را بتك * ترك رفتن كى كنند از بانگ سگ
اى بريده آن لب و حلق و دهان * كو كند تف سوى ماه آسمان
هامش
( 1 ) . لبلباب مثنوى ، ص 30 . - و .